خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

ترانه‌ها

 

می‌خواهم بگویم هر آدمی ترانه خودش را دارد در ذهن من و هر ترانه‌ای آدم خودش را. حالا نه هر آدمی و هر ترانه‌ای. می‌خواهم بگویم هر آدمی که توی ذهنم جدی می‌شود اغلب ترانه‌ای هم همراه خودش ثبت می‌کند در خاطراتم. حالا بعضی آدم‌ها بیش‌تر از یک ترانه. هر آدم پررنگی باور تازه یا حس تازه‌ای را در من ثبت می‌کند و ترانه‌اش می‌شود صدای آن باور یا حس. حالا هی دارم عقب می‌روم توی خاطراتم اولین ترانه‌ها را کدام حس‌ها و کدام آدم‌ها ثبت کرده‌اند؟

از عموظفرم گفته‌ام قبلا هم و از صدایش و شباهتش به ابی. "شبی با خیال تو" را که می‌شنوم بوی سیگار و ودکا می‌پیچد توی شامه‌ام و هیکل تکیده‌اش با آن بینی تیغه‌ای شکل می‌بندد در خیالم(چی شد؟ قیافه آشنا بود برای شماها که دوستان نزدیک من هستید؟ بله انتخاب‌های ناخودآگاه گاهی همین‌قدر کودکانه هستند.) و آن غم عجیبی که می‌ریخت توی چشم‌هایش وقتی می‌گفت: "نبودی، ندیدی، پریشونی‌هامو" ساناز کوچک، خیلی کوچک، حتی قبل از یاد گرفتن خواندن و نوشتن یاد گرفت که یک آدم‌هایی می‌توانند نباشند و نبینند. حسرت را یادگرفت و یادگرفت یک حسی هست که آدم‌ها را برایش عزیز خواهد کرد و به آن‌ها توانایی این را می‌دهد که اشکش را جاری کنند.

"از نگاه یاران به یاران ندا می‌رسد" خانقاه و صدای دف و موسیقی سنتی و عشق‌های نوجوانی. آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌توانی مطمئن باشی نگاهشان اتفاقی بوده یا برای آن‌ها هم فقط یک جفت چشم از بین دریای چشم‌ها دیده می‌شده.

حیرانی...حیرانی..."در طلب آن زهره‌رخ ماه‌رو سوی ثریا شد دلم." حیرانی و حیرانی گوش می‌دهی. دبیرستانی هستی و قرار است دنیا را زیرورو کنی، اما می‌بینی دلت به زانو درآمده در طلب زهره‌رخ ماه‌رو. یاد می‌گیری که دل خودت...دل خودت...

"ای الهه ناز با دل من بساز" بیست ساله‌ای می‌فهمی که وقتی از کسی خوشت می‌آید باید کاری کنی و اگر نکنی حسرتش می‌تواند تا سال‌ها بعدش بماند ته دلت. یاد می‌گیری کلیشه‌ دختر خوب و خانوم و سنگین و رنگین می‌تواند ویران کننده باشد. البته طول می‌کشد تا یادبگیری باید شجاعت داشته‌باشی برای شکستن کلیشه‌ها به‌جای نالیدن ازشان.

"پشت دیوار شب یه راهی داره" ما اما می‌خوانیم "پشت دیوار اوسون یه راهی داره که می‌ره توچال پشت اونم آهاره" خداحافظ گری کوپر خوانده‌ام و زندگی‌ام را می‌خواهم بالای ارتفاع گه بگذرانم. قله کرکس و نیزوا و توجال و دارآباد و کلک‌چال و الوند و زردکوه و دماوند همراه آدمی که وجودش باعث می‌شود باور کنم می‌شود جور دیگر زندگی کرد. جور دیگر عاشق بود و جور دیگر به خانواده و ازدواج و همسر و رسم و رسوم نگاه کرد.

"با تمام خستگی‌‌هام، با تمام دل‌بستگی‌هام" با مینا رفته‌ایم جمهوری خرید قطعه برای پروژه‌مان. خسته و کوفته برمی‌گردیم دانشکده و آن میز کنج دیوار توی پژوهش. یاد می‌گیرم زندگی بعد از دانشجویی می‌تواند پر از خستگی باشد. و فقط محبت‌های یک دوست می‌تواند نفست را تازه کند بعد از تمام خستگی‌ها.

"جبر جغرافیایی" صبحانه سیگار و چایی خودت که نه "او". لنگ درهوایی همه اطرافیان و"سهم ما شاید که آینده". برای اولین بار افسردگی را تجربه کرده‌ای. آدم خاصی نیست، این‌بار جمعی است که هرگز باورت نشد که تو را به عنوان یک عضو پذیرفته. بعدها هم با انتخاب‌هایشان نشان دادند که درست فکرمی‌کرده‌ای. همه‌اش درد است و اشک "لیلای من کجا می‌بری؟" لیلای تو آدم خاصی نیست دیگر. تمام امید و انگیزه تو به زندگی است که کاروان افسردگی می‌بردش با خودش. در قعری. از خودت و ناتوانی‌ات متنفری. کارت از دوست نداشتن خودت گذشته، از خودت کینه به‌دل گرفته‌ای.

"با تو دوباره زن شدم" کسی پیدا می‌شود که تو را با خودت، زندگی‌ات و زنانگی‌ات آشتی می‌دهد. دستت را می‌گیرد و آن‌قدر عشق و تحسین و خواستنی‌بودن به تو می‌دهد تا از بحران سی‌سالگی عبور کنی.

"بانوی موسیقی و گل" این یکی را خودت برای خودت می‌خوانی. با خودت آشتی می‌کنی درگیر عشق خودت می‌شوی و در حال زیباتر شدن.

آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. می‌خواهم بگویم شاید حسم امروز نسبت به هیچ‌کدام از آدم‌هایی که ترانه‌های خودشان را دارند دیگر مشابه حس آن ترانه‌ها نباشد. اما هرکدامشان یادگاری در ذهنم حک‌کرده‌اند که پاک نمی‌شود. اثر هیچ‌کدامشان ازبین‌نرفته و حالا می‌دانم که ازبین نخواهد رفت. همیشه ترانه هر آدمی یادآور همان آدم خواهدبود. 

 

پ.ن.: دیدن اجرای زنده شش نفر آدم مختلف در مدت کمی بیش‌تر از ٢۴ ساعت که یکی‌شان ابی بوده (موضوع را ضربدر ضریب علاقه من به ابی بکنید لطفا) و فوت محمد نوری بزرگ، ذهن من را این‌روزها گره زده به ترانه‌ها. می‌خواهم بگویم من از موسیقی چیزی نمی‌دانم. در خواندن مطالب این‌چنینی این وبلاگ سخت‌گیری هنری-موسیقیایی به‌خرج ندهید لطفا.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٢
تگ ها :