خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

جلیقه نجات

 

تیم لیدر دستش را گذاشت پشتم و من را از بالا اسکله کوچک انداخت توی آب رودخانه. تا برسم به آب، تا سلول‌های داغ و تشنه پوستم فرصت کنند آب را لمس کنند، یادم نبود. ولی وقتی روی آب ماندم یادم افتاد که جلیقه نجات پوشیده‌ام.

تجربیاتی توی زندگی هست که وقتی از سر می‌گذرانی‌شان مثل یک جلیقه نجات تا آخر عمر همراه تو خواهند بود. انگار که حفاظتت می‌کنند در مقابل گزندگی و تلخی و سختی تجربیات مشابه. 

حالا سرم از توی آب بیرون آورده‌ام و دارم نفس عمیق می‌کشم. از صبح، جمعه خوب و پرتحرکی داشته‌ام و حتی یک داستان هم نوشته‌ام...این‌ها همه یعنی خوبم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
تگ ها :