خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رفیق ذلیل (3)

 

خوب تنهایی؟ چرا این همه زر زر می‌کنی دختر جان؟ پا شو برو برای خودت رفیق جدید دست و پا کن. حالا قبلا در نه ساله‌گی برای به دام انداختن مرجان کافی بود سیب گنده سبزت را با دندان و ناخن نصف کنی و هر روز یک شیطنت جدید طراحی کنی. توی یازده دوازده سالگی برای به چنگ آوردن دوستی سارا لازم بود همیشه کتاب تازه‌ای از شریعتی و مطهری و سروش خوانده باشی، حالا هم لابد یک راهی هست. سر سی‌و‌سه سالگی سخت هست دوست پیدا کردن ولی اصلا غیر ممکن که نیست. بجنب برو محیط‌های تازه تجربه کن. آدم‌های تازه ببین و با این آدم‌های تازه لینک‌های تازه برقرار کن. خواستی دوست تازه پیدا کنی با کله خوردی به دیوار؟ مایوس نشو دوباره امتحان کن.

اولین مصاحبه شغلی‌ام را یادم هست که رئیس سابق آخرین سوالش این بود : "خیال ادامه تحصیل داری؟" و جواب من یک نه قاطع و محکم بود که شکر خدا همین حالا بعد از نزدیک ده سال هنوز به‌اش پایبندم. رئیس فعلی اما سوال مسخره‌تری پرسید : "خیال بچه‌دار شدن ندارید که فعلا؟" و جواب من هم همان نه قاطع بود. البته این یکی خوب دلیلش یک مقداری فنی‌تر است. مریم مقدس یکی بوده تا حالا توی تاریخ. خلاصه که این آدم‌ها می خواستند کسی را استخدام کنند و رویش سرمایه‌گذاری کنند که بدانند تا یک مدت نسبتا طولانیی بتوانند مطمئن باشند به در دسترس بودنش.

حالا اما من اولین سوالم از هر کسی که بخواهم واردش کنم توی دایره‌ آدم‌هایم این است: "خیال مهاجرت که نداری ؟"

خیلی سخیف است؟ باور کنید از سر ناچاری است. دلم دیگر طاقت تکه‌تکه شدن و در سراسر دنیا پخش شدن را ندارد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :