خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هامون؟ مهشید!

 

اولین‌بار وقتی نوجوان بودم دیدمش. پر‌رنگ‌ترین حرفش برایم ابراهیمش بود و عشق هامون به مهشید چیزی بود شبیه عشق حافظ. عشقی الهی که فقط صورتی زمینی گرفته. بچه بودم. هیچ چیز از زندگی تجربه نکرده‌بودم و فکر می‌کردم چون زیاد کتاب می‌خوانم پخته‌تر از بقیه نوجوان‌ها هستم. خیال خام! قهمرمان حمید هامون بود و ابراهیم و علی عابدینی. عاشق خسرو شکیبایی شدم.

سال‌های آخر دبیرستان باز دیدمش. شیفته شیوه روایت تودرتو و زمان کمی‌ به‌هم ریخته‌اش شدم. از تعداد فحش‌های توی متن هم خوشم می‌آمد. قهرمان مهرجویی بود و دبیری. عاشق عزت‌الله انتظامی شدم.

دوران دانشجویی باز دیدمش. از مهشید دل‌گیر شدم. چرا وقتی مردی این همه عاشق است، این زن قدر عشق را نمی‌داند؟ شیوه زندگی مهشید و این در زدن و آن در زدنش به‌نظرم مسخره می‌آمد. با یک نگاه از بالا به‌پایینی که الان ازش شرمنده‌ام به مهشید و روش زندگی‌اش نگاه می‌کردم. باز قهرمان حمید هامون بود و باز عاشق خسرو شکیبایی شدم.

بیست‌ونه سالگی این‌بار فقط حجم عظیم ویران‌گری طلاق را می‌دیدم. و مثل هامون طلاق را نمی‌خواستم. لنگ‌‌در هوایی تازه مد شده‌بود در ادبیات‌مان و لنگ‌درهوایی را هامون زندگی می‌کرد. کتک‌های هامون را برای بار اول اصلا دیدم. دردم گرفت. قهرمان هیچ‌کس نبود.

دیشب باز دیدمش. مهشید منم. هامون منم. مهشید همین دوستم. هامون همان دوستم. این یکی دوستم هم هامون. آن یکی هم مهشید.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :