خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بی‌خاطره‌ها

 

ده ساله بودم شاید هم کوچک‌تر. رفته بودیم رودبارک سفر. چادر زده‌بودیم و شب‌ها آتش روشن می‌کردیم. بزرگ‌ترها کنار آتش می‌نشستند و آواز می‌خواندند. می‌دیدم با یک آواز مادرم نگاهش را می‌دوزد به شعله‌های آتش. با یکی دیگر پدرم نگاهش را می‌دزد از همه. یک وقتی عمو فلانی زل می‌زند به آسمان و خاله بهمانی چشمانش را می‌بندد. ولی نمی‌فهمیدم چرا. چه می‌فهمیدم خاطره یعنی چه. آدم تا کودک است خاطره ندارد. شاید اصلا همین باشد فرق بزرگ‌سالی و کودکی. نوجوان که شدم بعضی از آدم‌های هم‌سن و سالم خاطره داشتند با بعضی آهنگ‌ها. یادم می‌آید که به شدت احساس فسقلی بودن می‌کردم در مقابلشان. آدم بی‌خاطره بچه بود هنوز. بزرگ شدم. خاطره‌دار شدم. خاطره‌ روی خاطره جمع کردم. تا یک مثل امروز دیدم سنگینی خاطره شاید له‌ام کند. برداشتم یک فولدر درست کردم از آهنگ‌هایی که هنوز هیچ خاطره‌ای ندارم با آن‌ها. تا اطلاع ثانوی فقط همین فولدر بی‌خاطره‌ها را گوش خواهم داد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :