خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

عقده‌ای

 

من بچه که بودم حق نداشتم موهایم را بلند کنم. قد موهایم از کف سرم بیشتر از یک وجب که می‌شد مهمان آنوش خانوم بودم تا دوباره کوتاهشان کند. مادر معتقد بود بلند کردن مو جلوی رشدم را می‌گیرد و باعث می‌شود قدم کوتاه شود. تمام تلاش مادرم فایده نکرد و من قد کوتاه شدم. 

نتیجه‌اش این‌که من الان آدمی هستم عقده‌ای! هم عقده موی بلند دارم و هم عقده قد بلند. موهایم را بلند می‌کنم و حتی وقتی نوک موهایم هزارشاخ می‌شود هم حاضر نیستم کوتاه‌شان کنم. اما برای قدم فقط می‌توانم آه بکشم. از شانس کفش پاشنه‌بلند پوشیدن هم بلد نیستم که کمی دل عقده‌ای‌ام خنک بشود.

آدم بی‌عقده وجود ندارد، خلاص. اما به‌نظرم بشود که آدم آرام‌آرام عقده‌های خودش را بشناسد و تلاش کند که عقده‌های‌اش برای‌اش تصمیم نگیرند. می‌شود که آدم کم‌و‌بیش واقف باشد به خودش.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
تگ ها :