خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

آدم و پدرش

 

یک وقت‌هایی هم آدم باید برود بنشیند توی بالکن ور دل بابایی‌اش و یک آبجویی با هم بزنند با پسته و پنیر و زیتون. بابا سیگارش را روشن کند.

"می‌کشی؟"

"نه"

"می‌دونم نمی‌کشی. فقط دلم نمی‌خواد اگه می‌کشی من خبر نداشته‌باشم."

و آدم یادآوری کند که این حرف را از ١٨ ساله‌گی آدم دارد تکرار می‌کند. و این یعنی ١۵ سال!

بعد بابا بگوید این آب‌جو نمی‌گیرد. برود ودکا بیاورد. بعد بخواهد برای آدم لایم درست کند و آدم بگوید لایم مال مامی است و بابا بگوید برو برای خودت قهوه بریز پس. سرش را هم خالی بگذار. بعد آدم قهوه بخورد با ودکا و بابایی قربان صدقه آدم برود و بعد آدم خودش را برای پدرش لوس کند. بعد باهم در سکوت مطلق زل بزنند به حوض و فواره توی حیاط.

 

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٤
تگ ها :