خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

کف فنجانم

 

اگر یکی این روزها بخواهد برای من فال قهوه بگیرد به احتمال کف فنجان یا یک دست سیاه است یا یک دست سفید. همان‌جا که خودم هربار چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا برای تو که می‌خواهی فال قهوه‌ات را بخوانم بگویم از تصویری که از آینده‌ات داری. هیچ با یک تقریب خوب مهندسی می‌شود حتی گفت مطلقا هیچ تصویری از آینده‌ام ندارم. نه که فکر کنید ناامیدم. نا امید آدمی است که یک آرزویی دارد و امیدی به برآورده شدن آرزویش ندارد. من اما هیچ خواسته و آرزویی ندارم. این شده که تنبل شده‌ام. باورتان بشود یا نه، نمی‌نویسم. آن هم فقط از روی تنبلی. دیگر پول جمع نمی‌کنم برای آن مغازه عزیز رویاهایم. فکر کردن به سفرهای نوروزی بر سر شوقم نمی‌آورد. کودک درونم کودک دماغ سوخته‌ای است که همه شکلات‌ها و تاب‌ها و سرسره‌های دنیا را هم برایش اسم ببرم هیچ‌‌کدامشان را نمی‌خواهد. کودک درونم فقط دلش می‌خواهد بخوابد. بخوابد یک شش ماه دیگری بیدار شود که حالش بهتر باشد. خسته شده طفلک کوچولو. از دست من ساناز بزرگ‌سال هم انگار هیچ‌کاری بر نمی‌آید. هرچقدر هم به‌اش می‌گویم خودم مراقبت هستم. برایم زبان درازی می‌کند که تو! خود تو! گذاشتی فلانی و فلانی و فلانی یکی یک خط قرمز بکشند روی همه آرزوها و رویاهای من. چطور می‌خواهی مراقبم باشی؟ نمی‌دانم کسی می‌تواند پادرمیانی کند و آشتی‌مان بدهد یا نه. طفلکم هیچ  به من اعتماد ندارد. حق دارد. تنبل شده‌ام. می‌توانم کل یک آخر هفته را کاملا به بطالت بگذرانم. نه بخوانم نه بنویسم نه ببینم نه حتی بپزم. ورزش و هوای آزاد و معاشرت که پیش‌کش. کف فنجان سیاه است یا سفید فرقی نمی‌کند. کف فنجان خیلی بی‌شکل است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :