خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تا حالا ایران مانده‌ام

یا لبیک به فراخوان سرهرمس

 

قبل از هر چبز من نمی‌گویم می‌مانم. آنقدر در زندگی‌ام کارهایی که گفته‌ام نمی‌کنم کرده‌ام که حالا هم نمی‌گویم می‌مانم و نمی‌روم اما چرا تا حالا مانده‌ام:

اول : می‌ترسم. این یک اعتراف صادقانه است. من از رفتن می‌ترسم. من از خراب کردن هرچه این‌جا ساخته‌ام و دوباره از آغاز ساختن می‌ترسم. راستش به این مدرک مهندسی و این تجربیات کاری‌ام آن‌قدر مطمئن نیستم که بتوانم آن‌جا هم گلیم خودم را از آب بکشم بیرون. من این‌جا با تمام بی‌ریختی اوضاع زندگی زنان، توانسته‌ام روی پا خودم بایستم. این را نمی‌خواهم از دست بدهم.

دوم : تازه نوجوانی تمام شده‌بود که علی اشرف درویشیان را دیدم. از سال‌های مبارزه سیاسی‌اش گفت و آخر هم چیزی گفت به این مضمون : اگر فکر می‌کنی روشت در زندگی درست است به‌ترین راه گسترشش این است که سعی کنی صادقانه به آن روش زندگی کنی. من سعی کرده‌ام همیشه به روشی که فکر می‌کنم درست است زندگی کنم و امیدوارانه و باز هم صادقانه معتقدم به اندازه خودم یک‌نفر موثرم. می‌خواهم در ایران بمانم و روش زندگی‌ام را گسترش بدهم

سوم : باز هم اعتراف، من سال‌ها بود مردم ایران را دوست نداشتم. سال‌ها بود به کشورم ایران افتخار نمی‌کردم تا 25 خرداد 88. من حاضر نیستم هرگز این فرصت را از دست بدهم که بار دیگر چنین روزی را ببینم حتی اگر این روز دور باشد. 

و اما شما که رفته‌اید و شما که می‌روید :

حق‌ شماست که انتخاب کنید کجا می‌خواهید زندگی کنید اما حق من است که نظرم را بگویم درباره رفتن شما:

اعتراف می‌کنم که من دوست دارم شما نروید. خیلی لوس و ننرانه و بی‌منطق!

از دوست‌داشتنم گذشته دلم می‌خواهد تعداد کسانی که روش زندگی‌شان به من شبیه‌تر است در ایران بیشتر باشد. همان 25 خرداد را تصور کنید با حضور تمام دوستان و اقوام مهاجرتان.

من برای‌تان آرزوی شادی و پیروزی می‌کنم و برای خودم آرزو می‌کنم که روزی برگردید. اعتراف می‌کنم که به‌نظر من رفتن شما به نفع ایران نیست.

خوب بقیه اعتراف‌ها بماند برای پست‌های بعدی.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها :