خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

رها شده‌ام

 

 

ترس خورده چسبیده به لبه استخر: عضلاتت رو شل کن، می‌آی روی آب.

یخ زده چند صدمتر مونده به قله دماوند: بدنت رو رها کن بذار خون تو بدنت جریان پیدا کنه گرم می‌شی.

فلج شده آویزان از ده تا انگشت دست، روی سنگ: نفس عمیق بکش و یکی از دست‌هات رو بلند کن و بذار بالاتر.

توصیه‌هایی کاملا درست و راه گشا. هربار که گوش‌کرده‌ام و انجامش داده‌ام بلافاصله رهایی را حس کرده‌ام. ولی باز هم دوباره و دوباره تجربه کرده‌ام گیر کردن و رها نبودن و ترس‌هایش را. 

یکی از همین توصیه‌های تقریبا همیشه درست و راه‌گشا هم این است: حرف بزن! صدبار تجربه کرده‌ام حرف زدن و گشایش بعدش را نفس راحت بعدش را و باز هم پیش آمده که حرف نزده‌ام به تعویق انداخته‌ام حرف زدن را چرا؟ 

الان فقط همین به ذهنم می‌رسد: حرف زدن شفافیت می‌آورد و شفافیت آن جادوگونه‌گی ابهام، آن معما حل کردن مدام و طرح دوباره معما را به تلنگری از بین می‌برد. حرف زدن موقعیت پیچیده و عظیم را ساده می‌کند. حرف زدن لذت غوطه خوردن در جادو، لذت کشف مدام و شک مدام، لذت غرورآفرین بودن در وضعیت پیچیده را از بین می‌برد. 

البته آخرش مثل همان آدمی که عضلاتش را رها می‌کند و لذت شنا کردن را تجربه می‌کند بالاخره می‌نشینم چشم در چشم بدون ذره‌ای تعارف و با تمام صداقت ممکنم، حرف می‌زنم و بعدش نفس راحت یا یک جرعه آب خوش را با لذت فرو می‌دهم. اما برایم مثل روز روشن است، باز که پیش بیاید یک مدتی را در مه، در جادو و معما، در بلاتکلیفی سیر خواهم کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
تگ ها :