خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مرجانم

 

شماره موبایلش را می‌گیرم. جواب نمی‌دهد و بعدش اس‌ام‌اس می‌زند که : "مشترک موردنظر توی جلسه است سانی جونم." این سانی جونم را که می‌بینم بغض می‌کنم. لعنتی تو داری یک ماه دیگر می‌روی آخه الان وقت جلسه رفتن است. به درک! کل اون شرکت با خاک یکسان بشه اصلا. تو الان باید بیای من بغلت کنم که بلکه یه کمی مرجان برای خودم ذخیره کنم برای تمام اون روزهایی که تو توی اون شهر مه‌آلود هستی و من توی این شهر دودزده. آخ مرجان! این همه آدم رفته‌اند و من بی‌خود فکر می‌کردم یاد گرفته‌ام با رفتن آدم‌ها چطور کنار بیایم. لعنتی می‌دانی برای دو تا آدم ٣٣ ساله ٢۴ سال دوست بودن یعنی چه؟ ٩ سالگی دوست شدن و دوست ماندن برای ٢۴ سال می‌دانی یعنی چه؟ خرفت شده‌ام هیچ‌کس نداند تو که می‌دانی. آخ مرجان بیا این یک ماه را هر روز بنشینیم توی یک نیمکت. بیا زنگ تفریح اول سیب من را باهم نصف کنیم و زنگ تفریح دوم سیب تو را. بیا دو رنگ بستنی یخی بخریم و توی جعبه حلوا شکری باهم قاطی‌شان کنیم. بیا از پسرهایی که سر کار گذاشتیم بگوییم. بیا بیا بگو که این آخری کار دستت داد و عاشقش شدی. بیا دوباره اولین نفری باش که من جرات کنم به‌اش بگویم دیگر عاشق نیستم. بیا تنها کسی باش که بدانی من چقدر می‌توانم خبیث باشم. بیا بی هدف بچرخیم توی تجریش و آخرش بگو: " سانی جونم بیا بریم کافی شاپ خونه خودت به‌ام یه قهوه بده فالم برام بگیر." مرجان! تو که رفتنی نبودی عزیز دلم. هی می‌رفتی همین بغل گوشمان ارمنستان و هی به من می‌گفتی آنجا خانه که هست خوب بیا پیش ما. دو دفعه هم رفتی تا لندن و هی برای من سوغاتی جینگول و پینگول آوردی من خر با تمام ادعاهایم بابت حس کردن و احترام به حس‌ها و این بازی‌ها چرا حس نکردم که می‌روی؟ حس‌هایت قوی است؟ کوفت! مرجانت رفتنی شد و تو یک ماه مانده به پروازش از دهان خودش شنیدی. دروغ چرا. طفلک گفته‌بود که شوهرش...آخ شوهرش. من باید اعتراف کنم هرگز هرگز هرگز با شوهر هیچ دوستی یک‌دل نشدم. گفته بود. من نخواستم بشنوم. نخواستم باور کنم. مرجان خودت می‌دانی این متن می‌تواند هرگز تمام نشود. خوشحالم که صد سالی یک‌بار این طرف‌ها سر می‌زنی. خوشحالم که نمی‌خوانی این پریشانی‌های من را. حالا که می‌روی رفتنت را من سخت‌تر نمی‌کنم. اما این یک ماه آخر را حداقل بیا توی بغلم باش. مشترک موردنظر بیا بیرون از توی آن جلسه کوفتی اون شرکت خراب‌شده‌تان.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :