خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مرغک پر شکسته خیالم

 

اولین بارش را که یادم هست فکر کنم ۵ ساله بودم. شروع کرده‌بودم برای مادرم از دوستانم گفتن، از آلیا و سوری و خواهران و برادران‌شان. پدر و مادر و خاله و دایی و.... من مهدکودک نمی‌رفتم و در آن سن همه دوستانم خلاصه می‌شدند در بچه‌های عمو و دایی و بچه‌های همسایه. آلیا و سوری دوستان خیالی من بودند. هرگز مادرم به من نگفت دروغ نگو یا دوستانت وجود ندارند. هربار فقط به من یا به بقیه برای توصیف این جمع می‌گفت دوستان خیالی ساناز.

خیال‌پردازی من با بزرگ شدنم آرام نگرفت. نوجوانی‌ام هم بخش مهم‌تری از ذهنم به دنیای خیالم تعلق داشت. ولی تفاوت این‌جا بود که درباره آینده‌ام خیال‌پردازی می‌کردم. خیالاتی که با "وقتی بزرگ شدم" شروع می‌شد و خیلی از این وقتی بزرگ شدم‌ها نیاز داشت چیزی در کودکی‌ام تغییر کند!!! مثلا یکی از تصمیماتم این بود که دورگه‌ ایرانی و فرانسوی باشم و بروم فلسطین چریک بشوم! شب‌ها پتو را که روی تنم می‌کشیدم شاهزاده‌ خانوم یک سرزمین سردسیر می‌شدم که با سورتمه در حال سفر بودم!

بعدها یک معلم نازنینی در دبیرستان یادم داد که می‌شود خیالاتم را بنویسم. نوشتم‌شان، تا همین یک سال پیش هم همیشه بخش مهم‌تر از انرژی و وقتم صرف خیال‌پردازی‌هایم می‌شد. مثلا آن مغازه کتاب‌فروشی عزیزم. مثلا آن خانه رو به دریایم با شومینه و وان و بالکنی پر از گل. مثلا سفر به...

آدم‌هایی که دوستشان داری و دوستت دارند اغلب با تو همراهند در خیال‌پردازی اما جایی می‌رسد که تو تنها می‌مانی با رویاها و خیال‌پردازی‌هایت. بعضی رویاهای تو می‌ترساندشان انگار نه از ترس تو که از ترس آینده دوست‌داشتنی تو می‌روند. رویاهای تو انگار آینده‌شان را به بند می‌کشد.

حالا انگار چیزی در درون من از رویاپردازی و خیال‌بافی ترسیده. شرطی شده‌ام که اگر رویا ببافم یا خیال بپردازم باز تنها می‌شوم. یا اگر رویا ببافم و فقط روی کاغذ زنده بماند ضربه سخت‌تری می‌خورم.

نتیجه؟ به طرز بی‌سابقه‌ای دارم بدون رویا و مطلقا در زمان حال زندگی می‌کنم. بخش روشن قضیه این است که خودم را مدام بررسی نمی‌کنم که به کدام سمت دارم می‌روم. یک‌طور رهایی خوبی دارد. سبکم و آزاد. و بخش تاریک؟ از این بخش تاریک، دردناک‌ترین بخشش این است که نمی‌توانم بنویسم. کاملا خلاقیتم تعطیل شده. تعطیلی می‌گویم تعطیلی می‌شنوید. کاملا بی‌سابقه است این شکلش. و بعد بدون خیال‌پردازی برای آینده یک انرژی عظیمی در ذهنم هست که مصرف نمی‌شود. انرژی که مصرف نشود می‌گندد توی سر آدم. انرژی گندیده می‌شود خشم، کینه، بغض، ترس، کوفت، درد. و این فکر مدام که یک جای کار دارد می‌لنگد. ذکر این روزهای ته ذهنم همین است یک جای کار می‌لنگد، یک جای کار می‌لنگد، یک جای کار می‌لنگد...

می‌خواهم ساکتش ‌کنم دستش را می‌گیرم و لحظه‌های بی‌نظیر این روزهایم را نشانش می‌دهم. اول لبخند می‌زند و بعد می‌ترساندم که تا همین هفته بعد هم این شکلی می‌ماند اوضاع؟ می‌گویم خوب نماند چه معلوم که بدتر شود شاید که بهتر شود...

خلاصه که ته فنجانم هنوز بی‌شکل است گرچه لحظه‌های حال زندگیم بلوری و طلایی است.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
تگ ها :