خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

هیچ تصمیمی...

 

به تقویم که نگاه می‌کنم می‌بینم یک ماه گذشته. دخترک ١٠-١١ سالی از من کوچک‌تر است و یک‌طور ناجوری من را یاد خود دانشجویم می‌اندازد. دارد حرف می‌زند از تصمیمی که گیرش انداخته و نمی‌داند کار درست چیست و ناگهان می‌زند زیر گریه. هیچ کاری از من برنمی‌آید جز اینکه بغلش کنم. اشک‌هایش درشت و گرم است و سر شانه‌هایم را خیس می‌کند. چه بگویم به خودم اگر از دالان زمان رد شده‌بود و آمده‌بود این‌جا در آغوش خودم. به دغدغه‌های آن زمان فکر می‌کنم و می‌بینم چقدر الان برایم کم‌رنگند. یک جمله به ذهنم می‌رسد:

"هیچ تصمیمی توی زندگی اون‌قدر مهم نیست که تو بخوای این همه براش خودت رو عذاب بدی."

حالا بدون آن‌که از دالان زمان گذشته باشم خود الانم را در آغوش گرفته‌ام به خودم یادآوری می‌کنم  که هیچ تصمیمی...

گمانم دارم مرتکب کاری می‌شوم که به احتمال زیاد سخت است و برایم درد به همراه دارد. ولی جایی از زندگی‌ام وقتی برای اولین بار پیش چشم خودم شکستم و فهمیدم آن آدم بی عیب و نقصی که فکر می‌کردم نیستم به خودم قول دادم خودم را از تجربه کردن محروم نکنم از ترس هزینه. چون با تمام سلول‌هایم درک کرده بودم که هزینه تجربه نکردن هیچ کم از هزینه تجربه کردن ندارد که هیچ، یک حسرت هم اضافه دارد. 

دخترک می‌دانم که این‌جا را می‌خوانی. در گوش تو می‌گویم که آقا معلم‌مان نشنود. می‌دانی فروید می‌گوید اولین مخاطب هر جمله‌ای ناخودآگاه گوینده است. مرسی که این امکان را دادی که به خودم یادآوری کنم هیچ تصمیمی....به خودم یادآوری کنم که سخت نگیرم.

می‌خواهم تلاش کنم و نتیجه را تقدیم خدایان کنم. خدایان درونم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٧
تگ ها :