خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خداحافظ تا نمی‌دانم چه وقت

 

آدمی هستم که مرجانش را سفت بغل کرده. هی سعی کرده بغضش را بخورد ولی موفق نشده زده زیر گریه. طبعا مرجانش هم زده زیر گریه. (مقادیری هر دو زر زر کرده‌ایم. بعد زده‌ایم به دنده مسخره‌ بازی. می‌گویم شرط می‌بندم اولین کسی هستم که می‌آید پیشت. پدرش می‌گوید باهم می‌روید دیسکو همان‌طوری که توی عروسی‌اش رقصیدی باهم برقصید. بعد مرجان چشمک می‌زند که لندن را هم به آتش می‌کشیم همان‌طور که نزدیک بود مدرسه را آتش بزنیم.)

آدمی هستم که احساس هدیه تهرانی دارد در اواخر فیلم شوکران. (کلا دو روز و نصفی است رانندگی می‌کنم تجربه گریه کردن پشت فرمان را هم پیدا کردم. فکر کنم قیافه‌ام حتی از هدیه تهرانی آخر فیلم شوکران هم ضایع‌تر شد.)

آدمی هستم که مثل دختری که تازه دوست پسر پیدا کرده هی دارد اس.ام.اس بازی می‌کند و آن‌طرف مرجانش دارد جوابش را می‌دهد. (و بنا داریم تا پای پرواز هم هی به هم اس.ام.اس بدهیم. گور بابای خواب و کار فردا.)

آدمی هستم که از همین الان دلش برای مرجانش تنگ شده.

آدمی هستم که فهمیده گلودردش نه ربطی به سرماخوردگی دارد نه حتی به آلرژی و آلودگی هوا. گلو درد فشار بغض‌های اشک نشده است.

آدمی هستم که آرزو می‌کند مرجانش موفق و خوش‌بخت باشد و تجربه زندگی بهتری داشته‌باشد، اما چشم ندارد شوهر مرجانش را ببیند. (طرف شانس آورد این دم آخری ندیدمش.)

آدمی هستم که در کمال خباثت به سفر لندن فکر می‌کند مثلا برای تابستان.

آدمی هستم که کم‌کم دارد حس می‌کند نیست.

 

(عنوان نام اثری که شخصیت اصلی نمایش‌نامه "یک دقیقه سکوت" نوشته محمد یعقوبی در حال نوشتنش است.)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٢
تگ ها :