خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بخشی از داستان کوتاه "دریا جان"

 

هر موجی که به سمت ساحل می‌آمد، باد می‌پیچید توی پیراهنش و موج که برمی‌گشت پیراهن هم آرام می‌گرفت. موهایش، هر رشته از موهایش برای خودش می‌رفت سمت آسمان و آرام بی که عجله‌ای داشته باشد برمی‌گشت روی شانه‌هایش. رویش رو به دریا بود. دلش می‌خواست از لابه‌لای موهای آشفته‌اش نیم‌رخش را ببیند. با اینکه موها یک‌دست سفید بود می‌دانست صورت جوانی دارد. یک صورت جوان پرسن و سال. صورتی که چین و چروک به‌اش نیست اما مثلا از عمق نگاهش یا متانت چهره‌اش حس کنی که صورت یک زن صدساله است، دویست ساله، اصلا هزار ساله. بوی دریا می‌پیچید توی دماغش. همان بویی که از همان لحظه‌ای که پایش را از پله‌های قطار گذاشته‌بود پایین، زده‌ بود زیر دماغش. اما انگار بوی دریا غلیظ‌تر شده بود. بوی دریا شاید با یک ته بویی از خون. ته حلقش شور می‌شد و شورتر با هر موج دریا. دستی چنگ می‌انداخت توی قفسه سینه‌اش و قلبش را توی مشتش فشار می‌داد. تا نفسش باز شود یک نفس عمیق ‌کشید و باز ته حلقمش شورتر ‌شد و بوی خون از بوی دریا ماندگارتر ‌‌ماند ته دماغش. بو انگار می‌چسبید اصلا. و بعد راهش را می‌کشید تا توی سرش. بوی خون دست از سرش برنمی‌داشت. ته دلش می‌دانست این بوی خون از توی سرش بیرون‌برو نیست. می‌‌ماند توی سرش. تا خلش کند. تا پاک دیوانه‌اش کند. و چاره‌اش فقط یک کلمه بود، یک کلمه حرف از دهان دریا جان. اگر لب باز می‌کرد و می‌گفت که تقصیر بهراد نبوده. می‌گفت که کاری از دست او برنمی‌آمده. آن‌وقت مهم نبود که مردم چه می‌گفتند. خودش پیش خودش آرام می‌شدم. اما نگفت. لب از لب باز نکرد. هی گوش تیز کرد که از لا‌به‌لای صدای موج‌های دریا و بادی که می‌پیچید و سوت می‌کشید شاید صدایش را بشنود که دلداری‌‌اش می‌دهد و می‌گوید: "تو پسر من نشدی." ولی حتی خیال هم نمی‌کرد صدایش را می‌شنود.بعد دل‌داری می‌داد به خودش که همین حرف نزدنش لابد یعنی پسرش نبوده‌. و درست همان‌موقع دوباره به‌خودش می‌گفت شاید قهر کرده. هر کسی از پسرش ناامید شود خوب لابد قهر می‌کند و حرف نمی‌زند. حتی انگار ته دلش حق می‌داد به‌ دریا جان.

 

پ.ن. : به جان خودم دارم داستان می‌نویسم!


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
تگ ها :