خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

پیش سفر (احتمالا1)

 

سفر بدون نگرانی اضافه‌بار هم خودش خوش‌بختی بزرگی است. با خودم فکر می‌کنم کاش می‌شدم تا سقف سی کیلو بار این سفرم را جایی به نامم ذخیره کنند و اضافه کنند به بار مجاز سفر احتمالی نوروز.

دوبی را تا حالا ندیده‌ام. کاملا بی‌منطق ندیده دوستش ندارم. خرید جز تفریحات درجه اول من نیست. من سفر می‌کنم بیش از هر چیز برای اینکه جامعه جدید ببینم. آدم‌هایی با روابطی غیر از آنچه که ما این‌جا زندگی می‌کنیم. از دیدن موزه و میراث بشری لذت می‌برم و از طبیعت بکر. دوبی حداقل تا اینجا که من شنیده‌ام برای هیچ‌کدام از این‌ها شهره نشده. یکی از چیزهایی که امروز به‌شدت ذهنم را درگیر می‌کرد همین بود که دقیقا چرا از دوبی بدم می‌آید؟ و چرا این سفر این همه برایم نخواستنی است؟

نظراتم درباره دوبی را سعی می‌کنم حالا کمی کنار بگذارم و سعی کنم شهر را با تجربه خودم بشناسم.

اما این سفر به جز مقصدش نخواستنی بودن دیگری هم دارد. در این سفر تنهام. نه فقط توی هواپیما، که کسی نیست به استقبالم بیاید. کسی نیست که هی سرک بکشم که از لابه‌لای جمعیت چشمان مشتاقش را ببینم. و بعد هیچ آغوشی نیست که به‌ام یادآوری کند خوش آمده‌ام. حس می‌کنم در دوبی چیزی نیست که نشانم دهد پذیرفته می‌شوم. شاید همین موقعیت‌هاست که به آدم نشان می‌دهد چقدر شکننده است آنچه که به‌اش می‌گوید مستقل بودن، اعتمادبه‌نفس، تجربه زندگی تنهایی...چقدر هنوز نیاز دارد به پذیرفته شدن.

به‌هرحال تجربه تنهایی آن‌قدر برایم لذت‌بخش است که هنوز خانه کوچک عزیزم برایم بهترین نقطه زمین است. هنوز آن‌قدر برایم رهایی به همراه دارد که دوست ندارم از دستش بدهم. اما باید صادق باشم که تنهایی این روزها بیشتر از قبل رویه تلخش را نشانم می‌دهد. تنهایی فرصت روبه‌رو شدن آدم را با خودش فراهم می‌کند. شاید این روزها درونم آن‌قدر آشفته است که مدام چشم در چشم شدن با خودم است که آزار دهنده است، نه لزوما تنها بودن.

به هر حال سفر پیش رو شاید همان قعری باشد که این روزها نزدیکی‌اش را حس می‌کنم، جشن قعر. چیزی شاید مثل جشن یلدا. جشن پیروزی نور در تاریک‌ترین نقطه شب، در طولانی‌ترین شب.

و آخر اینکه برفی خانوم همراهم می‌آید. به عادت همیشه سفر را لحظه به لحظه این‌جا ماندگار خواهم کرد.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٥
تگ ها :