خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دبی 2

 

با سفرم حالا دیگر دوستم. با تنهایی‌ام هم. حس شیرین استقلال و رهایی و قدرت می‌دهد به‌ام.

مثل سنگ افتادم خوابیدم. قندم افتاده بود پایین اصلا نا نداشتم حرکت کنم. باید یک چیزی می خوردم حتما. دو تا خرما خوردم که بتوانم خودم را برسانم به رستوران هتل. بعد از ناهار هم باز خوابیدم. از ترس اینکه شب بی خواب بشوم و سریال بی‌خوابی تکرار شود، با کتک خودم را بیدار کردم دوش گرفتم و پیاده زدم به شهر. دارم با دبی آشنا می‌شوم. دبی کوچولو متظاهر! طفلک هی دلش می‌خواهد بگوید می‌بینید بلندترین برج دنیا را دارم؟ می‌بیند چی‌چی‌ترین مرکز خرید و بهمان‌ترین هتل دنیا و فلان‌ترین ساحل و....این‌جاست. رفتارم با دبی دقیقا مثل آدم‌های این شکلی است. اول پس می‌زنم و از دور نگاه‌شان می‌کنم بعد کم‌کم درک‌شان می‌کنم و می‌توانم یک حداقلی از رابطه را برقرار کنم. 

رفتم مرکز خرید سیتی سنتر. موتور خریدم روشن نشد. فقط یک مگنت خریدم برای در یخچال بگذارم کنار بقیه شهرهایی که رفته‌ام. 

فردا صبح زود می‌آیند دنبالم که بریم سفارت. حسم این است که ویزا می‌گیرم. در عین حال از نگرفتنش هم نه متعجب می‌شوم نه ناراحت. 

شکلات‌های سوغاتی را همین امروز صبح از فری شاپ خریدم فردا هم که از سفارت برگردم دیگر هیچ انگیزه‌ای برای ادامه سفر ندارم!!!

راستی بی‌خود فکر می‌کردم می‌خواهم بروم تابستان. این‌جا الان فوقش بهار باشد. بنابراین از من توقع نداشته‌باشید بروم ساحل و پارک آبی من سرمایی‌تر از این‌حرف‌ها هستم. اصلا دلم نمی‌خواهد یک سفر سه روزه دو روزش سرما خورده و سردردی باشم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
تگ ها :