خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

دبی 3

 

خوب چون یک داستان نویس مدرن هستم داستان را از بهترین جایش شروع می کنم: بله من ویزا گرفتم. یوهو!

اما اگر بخواهم قضیه را شرح بدهم: ساعت 5:30 صبح از هتل خارج شدم. شش رسیدیم سفارت. از ساعت 6:45 تا ساعت 8 تا دلتان بخواهد از ایکس ری و سکیوریتی چک رد شدم. مدارک را تحویل دادم و یک شماره 325 گرفتم و منتظر شدم تا شماره صدا کنند. هنوز ننشسته بودم شماره 324 را صدا زدند. من هم پر از هیجان که لابد الان نوبت من می شود در حالیکه سخت در اشتباه بودم. مگر سفارت معظم امریکا قول داده شماره ها را به ترتیب بخواند؟ هرگز! خلاصه که یک فضای کافکایی حاکم بود که من فعلا از توصیفش ناتوانم. شماره ها بدون هیچ ترتیب خاصی خوانده می‌شد. تمام کسانی که زودتر از من آمده‌بودند صدا زده‌شدند و همین‌طور تعداد زیادی از کسانی که بعد از من آمده‌بودند. من یک خانمی با شماره 333 که وجه اشتراکمان در این بود که هر دو از همسران‌مان جدا شده‌بودیم هم‌چنان منتظر بودیم. نهایتا ساعت 11 صدایم زدند. تمام برنامه‌ها این سفر مدام به من می‌گویند شکیبا باش.

آقای خوش‌تیپ مهربون پشت باجه قبل از هرچیز تشکر کرد از صبر و حوصله‌ام و گفت می‌دادند که خیلی معطل شده‌ام. این آقای خوش‌تیپ مهربون اصرار داشت با من فارسی حرف بزند و طفلک خیلی از کلمات من را اصلا نمی‌فهمید. پسرعمو را اول شنیدم پسرم! چشم‌هایش گشاد شده‌بود که پسرت چند ساله است که امریکا زندگی می‌کند و برایت دعوت‌نامه فرستاده. دو جمله انگلیسی حرف زدم سوتفاهم برطرف شد. خواهش کردم گفتگو را انگلیسی ادامه بدهیم می‌گفت نه حق‌ات ضایع می‌شود تو باید فارسی حرف بزنی. نگفتم که حالا هم نگرانم حقم ضایع بشود با این لیسنینگ فارسی تو. کلمات مخابرات، انفورماتیک، خدمات، عمو، پسرعمو...را مجبور شدم انگلیسی بگویم. خلاصه که امریکا نرفته شدم شبیه این مجری‌های شبکه‌ها لوس‌آنجلسی. بعد تعلیق شروع شد. آقاهه خوش‌تیپ مهربون پشت باجه به من گفت چند لحظه منتظر باش و خودش پشت باجه ناپدید شد! خانوم شماره 333 که درست قبل از من صدایش زده‌بودند از باجه کناری برگ زرد ویزایش در دستش بود و با من خداحافظی کرد و رفت. چند دقیقه بعد آقای خوش‌تیپ مهربون برگشت و شروع کرد چیزی را امضا کردن و مهر کردن. از شانس نیمه پایینی شیشه باجه آینه بود و تمام سعی من برای دید زدن با شکست مواجه می‌شد و به جز دستان خودم چیزی ندیدم. تا اینکه بالاخره ...بعله....برگه زرد خوشگل را داد دستم. این آقای خوشگل مهربون! و آرزو کرد سفر خوبی در امریکا داشته‌باشم و از ادامه سفر دبی‌ام هم لذت ببرم. اگر کانتر شیشه نداشت ماچش کرده بودم.

خلاصه که بنده خوشحال ساختمان کنسول‌گری امریکا را ترک کردم به همراه برگه زرد مذکور. اما هیچ‌کس نبود تا شادی‌ام را با او تقسیم کنم. کیفم را تحویل گرفتم و سوار تاکسی شدم. یعنی به آقای تاکسی بگویم؟ دست‌بردار ساناز! انقدر بی‌جنبه نباش. رسیدم هتل فورا یک کارت اینترنت خریدم که بیایم شادی‌هایم را تقسیم کنم. عظیم (روی کارتش نوشته فرانت آفیس منجر، مدیر المکاتب الامامیه). فورا نتیجه تقاضای ویزا را پرسید وتبریک گفت. بنابراین عظیم اولین کسی بود که از من شنید که ویزا گرفته‌ام.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
تگ ها :