خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

واشنگتن 4

 

ساعت 8 صبح است. هوا ابری است و من توی خانه تقریبا تنها هستم. تقریبا تنها یعنی آقای پنبه خان الان زیر پای بنده نشسته‌اند و من خودم در حال افتخار و تعجب هم‌زمان هستم از خودم! من؟! سگ؟! دلم می‌سوزد برایش. خیلی خوب می‌داند که من آن‌طور که بقیه از بودنش لذت می‌برند حالی نمی‌کنم با بودنش ولی باز هم هر جا بروم دور و برم می‌پلکد. می‌داند باید تا آمدن پدر و مادرش ( به جان خودم پسرعمو جان و همسر گرامی دقیقا از همین الفاظ برای بیان رابطه‌شان با پنبه استفاده می‌کنند.) صبر کند تا بپرد هوا و شادی کند. اصلا یک جورایی به نظر افسرده می‌‌آید طفلکی. البته من حواسم هست که افسردگی برایش درس‌هایی دارد و نباید این درس‌ها را از دست بدهد!!! فکر کنم هم‌ذات پنداری ما دو تا را به هم نزدیک کرده باشد حسابی.

پسرعمو جان دیشب با ظرافت از بنده قول گرفته که یک امروز را طاقت بیاورم و راه نیافتم شهر را پیاده گز کنم. من هم تا به خودم بیایم دیدم قول داده‌ام! می‌ترسد گم بشوم. راستش خودم هم هنوز خیلی شهامت تنها گشتن را پیدا نکرده‌ام انگار ابهت اسم امریکا و دوری‌اش از خانه‌ام تاثیرش را گذاشته.

من حالا دارم سعی می‌کنم حال یک زن خانه‌دار مهاجر را درک کنم که همسر و فرزندانش رفته‌اند بیرون. البته احتمالا زنی که توی خانه‌ای مثل اینی که من الان هستم ساکن باشد دیگر جا افتاده توی محیط تازه من اما هنوز می‌توانم هی امریکا را با ایران و بعد هم با اروپا مقایسه کنم و تعجب کنم از سایز خوراکی‌ها در اینجا. می‌روی می‌گویی یک قهوه لطفا. یک لیوان 1 لیتری کاغذی می‌دهند دستت. بعد می‌گویی من قهوه بزرگ نمی‌خواستم که! بعد که بشکه‌ها را می‌بینی توی دستشان سوسک شده و به راهت ادامه می‌دهی. درباره بستنی و پیتزا و بقیه خوراکی‌ها چیزی نمی‌گویم تا تخیلتان فعال شود.

نام‌برده بسیار خوشحال است که مردم اطراف انگلیسی حرف می‌زنند. خوشحال است که مشکلی در درک حرف‌هایشان ندارد و از خودش متعجب است که چرا اعتماد به نفس حرف زدن ندارد پس. حرف هم که می‌زند دایره لغات استفاده شده‌اش خیلی کمتر از دانسته‌هایش است.

مگر از پست قبلی چند ساعت گذشته که از من توقع دارید بیشتر از این حرف بزنم؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳
تگ ها :