خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

واشنگتن 11

 

دیروز راه افتاده پیاده به سمت مرکز شهر. به قصد یک کتاب‌خانه راه افتادم اما وسط راه از جلوی یک شعبه دیگر همان کفش فروشی مسلمان نشنود کافر نبیناد. چی شد؟ پرسیدن داره واقعا؟ در سرزمین شیطان بزرگ شیطان زود آدم را گول می‌زند. رفتم تو که فقط یک نگاهی بیاندازم. رفتم تو و یک ساعت بعد به اضافه یک جفت چکمه و یک جفت کفش و منهای یک اسکناس صد دلاری آمدم بیرون.

طبیعتا صلاح ندیدم که بیشتر از این در مرکز شهر بمانم راه افتادم پیاده تا برگردم خانه که پسر عمو پیدایم کرد. و تهدیدم کرد که دیگر نمی‌گذارد تنهایی بروم خرید! بی‌جنبه‌گی درد بزرگی است.

این‌جا یک اتوبوس‌های مدرسه‌ای هست که آدم منتظر است هر لحظه پسر فارست گامپ ازش پیاده شود. به خدا همان شکلی. اصلا زمان به‌اش نگذشته و مدرن نشده. کلا زیاد پیش می‌آید که یاد فیلم‌های هالیوودی بیافتم. حالا من که خیلی فیلم‌بین هم نیستم.

امروز هم هوا خوب و آفتابی است. شاید باز راه بیافتم پیاده برم تا شهر. البته قول شرف می‌دهم که پایم را توی کفش فروشی مذکور نگذارم. (شده ماجرای دی ام پارسال.)

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
تگ ها :