خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

واشنگتن 26

 

حدود چهار ساعت دیگر پرواز دارم. اول می‌روم آتلانتا هواپیما عوض می‌کنم و بعد می‌روم لوس‌آنجلس. چرا؟ چون پرواز مستقیم وجود ندارد؟ نه‌خیر! چون این‌طوری سریع‌تر است؟ نه خیر! چون اینطوری ارزان‌ترین راه بود؟ بله!

لپ‌تاپم را هم نمی‌برم. چرا؟ چون دوست ندارم ببرم؟ نه خیر! چون به‌اش احتیاجی ندارم؟ نه‌خیر! چون جا ندارم؟ بله! 

اما این دلیل نمی‌شود که این وبلاگ به‌روز نشود. حتما از آن‌جا هم خواهم نوشت.

امروز داشتم به فرق دوری با دوری فکر می‌کردم. قبلا نه خیلی وقت پیش فکر می‌کردم وقتی کسی درست بغل دست من نیست یعنی نمی‌توانم بغلش کنم دور است و فرق نمی‌کند همین سر کوچه باشد یا آن سر شهر یا یک کشور دیگر. بعد دیدم مهم است که تو غرب تهران زندگی کنی و او شرق تهران، وقتی بخشی از وقت دیدارتان را باید صرف راه و ترافیک کنید. یک روز که مادرم زنگ زده بود از خانه و می‌گفت دارد برف می‌بارد و من پشت میزم توی شرکت نشسته بودم و هوا فقط کمی ابری بود. دیدم فرق دارد. بعد که دیدم اینکه بتوانی با پنج ساعت پرواز برسی به عزیزانت فرق دارد با اینکه با پنج ساعت رانندگی برسی به عزیزانت. حالا می‌بینم فرق می‌کند که فاصله‌ات با عزیزت انقدری باشد که 2 ساعت باهم اختلاف ساعت داشته‌باشید یا 8 ساعت یا 12 ساعت. دوری با دوری فرق دارد وقتی با عزیزت در اغلب ساعت‌ها در یک روز زندگی نمی‌کنی تو امروزی و آن‌ها به فردا رسیده‌اند. دارم به نیمکره جنوبی فکر می‌کنم. به کسانی که با عزیزانشان حتی در یک فصل هم زندگی نمی‌کنند. و به این فکر می‌کنم که من می‌دانم کمتر از یک هفته دیگر برمی‌گردم به خانه‌ام. با این همه وقتی دو روز پشت سر هم زنگ زدم و مادر و پدرم خانه نبودند. دلم سر جایش نبود دیگر. بعد هم وقت‌هایی که من بیدارم آن‌ها خوابند و برعکس طبیعتا. هی نمی‌شود زنگ زد دوباره و دوباره و هی پشت سر هم. یادم هست که مسوول زود نگران شدن در خانواده ما برادر گرامی است ولی من هم نگران شدم. به روی خودم نیاوردم البته. ولی توی دلم خودم می‌دانم که چه خبر بود. قبل از سفر فکر می‌کردم خیلی از دوستانم را ایران هم که باشم زودتر از ماهی یک بار نمی‌بینم پس دلم تنگ نخواهد شد. ولی دیدم وقتی من می‌نویسم و آن‌ها خوابند و وقتی آن‌ها جوابم را می‌دهند و من خوابم دلم برای‌شان تنگ می‌شود. نصفه شب که از خواب بیدار می‌شوم و می‌بینم الان مثلا بهشت زهرا چه خبر است. دلم سر جایش کار نمی‌کند دیگر. فقط خواستم بگویم دوری تا این اندازه‌اش برای آدمی مثل من بد دردی است. طاقتش را ندارم. شما که طاقتش را دارید. چطور می‌توانید واقعا؟

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢
تگ ها :