خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مادرم دوست دارد امروز روزش باشد

 

نشسته‌ام پشت فرمان منتظرم تا چراغ سبز شود. گوگوش می‌خواند و منم زیر لب همراهش زمزمه می کنم. دستکش سفید رانندگی پوشیده‌ام و ضرب گرفته‌ام روی فرمان. گل‌فروش یک گل‌های ریز سفید و بنفش خوشگلی دارد که اسمشان را نمی‌دانم، شبیه گل های وحشی کوهستانند. دو دسته می‌خرم برای خودم. گل‌ها شبیه گل‌هایی است که وقت بچه‌گی برای مادرم از کوه و کنار جاده‌ها و کنار رودخانه می‌چیدم. گل را که می‌گذارم روی صندلی کنارم، می‌روم به بیشتر از بیست سال پیش. پرت نمی‌شوم، می‌روم. خیلی نرم، خیلی ملایم، می‌لغزم به کودکی‌ام.

نشسته‌ام روی صندلی عقب ماشین. کمی سر خورده‌ام که پاهایم برسد به کف زمین. دارم با انگشت‌هایم بازی می‌کنم. مامی پشت فرمان با گوگوش زمزمه می‌کند. دستکش سفید رانندگی پوشیده و روی فرمان ضرب گرفته با آهنگ. دادایی‌ام روی صندلی جلو نشسته. داریم می‌رویم دنبال بابا اداره، بعدش پارک و دوچرخه‌سواری و پیتزا. بهشت باید یک همچنین جایی باشد.

در تمام سال‌های نوجوانی مامی برایم بدون شک یکی از دوستانم بوده. علاقه‌ام به کتاب، سینما و نوشتن را از او دارم. برایم نمونه زیبایی، خوش‌پوشی و خوش‌سلیقه‌گی و دست‌پخت عالی است. نمونه یک زن مستقل و ظریف و توانا. گوش شنوای تمام درد دل‌ها و گلایه‌هایم بود و هست. سانازی که امروز هستم بدون شک تحت تاثیر مامی آن سال‌هاست. تمام آنچه که بود و می‌خواستم باشم یا نمی‌خواستم باشم. و گاهی فکر می‌کنم چه ناامیدش کردم با این آدم وحشی و بی‌سروسامانی که شده‌ام.

این سال‌ها یک کودک پرانرژی را زیر پوستش می‌بینم که تازگی دارد. گاهی عذاب وجدان می‌گیردم که لابد بزرگ کردن ما در تمام آن سال‌های کوفتی جنگ و بعدش گرانی فرصتی برای نفس کشیدن کودکش نگذاشته بود. سال‌هایی که کم‌پولی بود. نا امنی بود. خشونت بود. این جنایت بزرگی است که یک مادر با مادری کردن برای کودکانش کودک خودش را قربانی کند. حالا گاهی فکر می‌کنم نقش‌هایمان عوض می‌شود. گاهی برایش مادری می‌کنم که دوباره دست کودکش را بگیرد تا تاتی تاتی کند و برود توی پارک بدود و تاب بازی و سرسره بازی کند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳
تگ ها :