خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

تارا، تارا شد دوباره

 

دیشب مثل همه شنبه‌ها بعد از کلاس رفتم خانه مادر و پدرم. از سفر برگشته بودند. خانه پر بود از بوی سیر و سبزی. کیسه‌های باقلا و فلفل و ماهی و کلوچه و زیتون و...کف آشپزخانه را پر کرده بود. هر دو می‌خندیدند و سر حال بودند. موقع برگشتن یک سری هم به بردیا زده بودند و حالا داشتند از دلبری‌هایشان حرف می‌زدند. پسره بلا حتی ادای من را هم برایشان درآورده.

موقع شام مادرم می‌گویم سه ماه پیش یک همچین شبی بعد از شام راه افتادیم که بیاییم فرودگاه دنبالت. این یعنی سه ماه است که من سفر نرفته‌ام. سه ماه بدون حتی یک روز...نه حتی یک ساعت مرخصی...

صبح که بیدار شدم حس کردم بعد از مدت‌ها دوباره به تارا رفته‌ام. تمام انرژی تارا به حس و حال مادر و پدرم است. فکر کنم وقتی خودشان از تارایشان دور می‌مانند، چیزی از تارای من هم باقی نمی‌ماند.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
تگ ها :