خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

پانسمانیم

توی کتاب فارسی راهنمایی یک ماجرایی بود درباره یک قطره آب که می‌رفت توی صدف و بعد تبدیل می‌شد به مروارید. توی کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه هم توضیح داده بودند درباره اینکه واقعا مروارید چطور ساخته می‌شود. گویا یک شنی ماسه‌ای چیزی می‌رود توی صدف و صدف بی‌چاره هم زخم می‌شود. برای اینکه آزار نبیند هی دور شن مزاحم یک چیزهایی می‌پیچید که کمتر اذیت بشود. بعد اگر همه چیز خوب پیش برود مروارید ساخته می‌شود.

به خودم یا آدم‌های نزدیکم که نگاه می‌کنم می‌بینم گاهی چقدر یک زخم تعیین کننده می‌شود توی زندگی یک آدم. انگار تمام انتخاب‌های بعدی‌اش همه بر اساس همان شکل گرفته. برای پنهان کردنش از دید بقیه. برای پاک کردنش از ذهن خودش. برای بقا بعد از آن زخم. یک جایی هم می‌رسد که آدم جرات می‌کند و سرک می‌کشد توی صدف را نگاه می‌کند و حتی عمیق‌تر هم می‌شود و می‌بیند در واقع وجودش چیزی نیست جز آن زخم. رقت‌انگیز است. زخم حالا شاید اگر نگاهش کنی کشنده نباشد. در مقایسه با زخم‌های آدم‌های دیگر هم شاید چندان بزرگ نباشد. ولی هر آدمی زخم خودش را دارد. هر آدمی فکر می‌کند کشنده‌ترین زخم دنیا را خورده. و ظاهرا اگر تلاش نکنند آدم‌ها، همه ما چیزی نیستیم جز یک پانسمان بر روی یک زخم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
تگ ها :