خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

برای تویی که امروز تولدت را جشن می‌گیریم

 

فکر می‌کنم به اولین تصویری که از تو دارم. گمانم دانشکده علوم بودیم. ترم یک یا دو. از پله‌ها می‌آمدی پایین و از آن خنده‌هایی که من عاشقش هستم به لبت بود. بی‌خیال و رها. بعد باهم درس می‌خواندیم. فیدبک، و آن جمله هر سه دقیقه یک بار تو که "بچه‌ها ما داریم فقط گیج می‌زنیم." و روزهای کار کردن روی پروژه‌هایمان. یادت هست آن روزها هردوی ما یک فکر موازی دیگر هم داشتیم. و روز دفاع من و مینا. و روز دفاع تو...یادت هست پسرهای هم‌کلاسی که صف کشیدند که آقای فلانی را ببینند؟

می‌دانی دوستم من مدت‌هاست یک معیارم برای مراوده با آدم‌ها رفتارشان با آدم‌های معروف دوروبرشان است. همان‌ها که به‌شان می‌گویند سلبریتی‌ها. می‌دانستم زندگی‌ات آسان نیست. ولی فکر می‌کردم آنقدر عاشقی، آنقدر عاشق است که باهم دارید از پسش برمی‌آیید. تصورم می‌دانی کی شکست؟ آن روزی که اولین کامنت را برای همین وبلاگ نوشتی. گفتم شاید تو نباشی. آن روز که اس ام اس زدی که گاهی یک چیزهایی اینجا می‌خوانی که انگار حرف‌های توست. مطمئن شدم. می‌دانی وقت‌هایی هست توی زندگی که آدم اصلا خوشحال نمی‌شود که کس دیگری حرف‌های آدم را این همه بفهمد. درد آدم را نباید آدم‌های عزیز هم کشیده باشند. از همان روزها بود که انگار دوستی ما رنگ دیگری گرفت. هر دو داشتیم تلاش می‌کردیم برای ساختن. برای دوباره ساختن. آن سه‌شنبه را یادت هست که زنگ زدی به من و گفتم به‌ات که تمامش کردم؟ یادت هست که سکوت کردی و بعد گفتی امیدوارم از همین امروز هر روز زندگی‌ات بهتر بشود؟ و بعد سال بعدش که تو انگار قدم به قدم درد می‌کشیدی و بزرگ می‌شدی. می‌دانی دوستم تو برای من همیشه دوست عزیز خودم بودی. مهم نبود همسرت کیست. تو هویت مستقل خودت را داشتی که انگار فراموشش کرده بودی. قدم به قدم که خودت را دوباره به یاد می‌آوردی دوباره قد می‌کشیدی انگار جلوی چشمم. یادت هست آرایشگاهی که باهم می‌رفتیم. شرط می‌بندم هنوز هم پز می‌دهد که همسر آقای فلانی مشتری من بود. یادت هست یک روز به‌ات گفتم دیگر نمی‌روم آن‌جا؟ گفته بودم که تقریبا دعوایم شد باهاش؟ آدم های فضول همیشه می‌توانند من را تا مرز جنون ببرند. تو برای من خودت بودی و دوست داشتم برای خودت هم باشی. تو نیازی نداشتی برای پنهان شدن پشت نام انسان دیگری.

حالا امروز می‌خواهم بیایم خانه‌ات. خانه خودت. ببوسمت. در آغوش بگیرمت و بگویم برای من تولد امسالت با تمام این 15-16 سالی که می‌شناسمت فرق دارد. کاش بدانی تمام آن رنج‌هایی که کشیدی، که من شاید بعد از خودت بهتر از هرکس دیگری بدانم چه بوده‌اند، می‌ارزیده. بگویم امسال واقعا تولدت مبارک است. بس که بالغ‌تر و خودت‌تر شده‌ای. دوره‌ای که من و تو فقط گیج می‌زدیم گذشته و من چشم به راه همان خنده‌های قشنگ و بی‌خیالت هستم. تولدت مبارک دوست عزیزم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
تگ ها :