خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

کودکان بی‌کودکی

 

موقعیت‌هایی در زندگی‌ام هست که هر تصمیمی می‌گیرم احساس خوبی پیدا نمی‌کنم. توی ماشین چهار نفریم. از تئاتر و دورهمی بعدش برگشته‌ایم. آویزان شده به شیشه ماشین و با التماس می‌خواهد یک دسته گل بفروشد به رفیقمان که پشت فرمان است. می‌گوید اگر گل‌ها را نفروشد باید تا 5 صبح بماند همین‌جا. با بچه‌ها رو در می‌مانم اگر نه می‌خریدم دسته گل را. می‌دانم اگر گل را می‌خریدم هم احساس بدی داشتم. حالا هم که نخریده‌ایم احساس بدی دارم. 

می‌دانم خرید کردن از کودکان گل‌فروش و فال‌فروش و...یعنی پیام دادن به آنهایی که استثمارشان می‌کنند. یعنی اینکه این کار هنوز درآمد دارد. کودکان بیشتری را به زنجیر بکش. اما نخریدن هم یعنی زخم زدن به همان کودکی که از پنجره ماشین آویزان شده. یعنی پیام دادن به او که خوشحال‌ کردن تو مسئله من نیست. یعنی من ندیده‌ات می‌گیرم. این آینده را برای من ترسناک می‌کند. این کودکان وقتی بزرگ بشوند با جامعه‌ای که خوشحال کردن آنها مسئله‌اش نیست، با مردمی که ندیده‌اش می‌گیرند چطور مواجه خواهند شد؟

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥
تگ ها :