خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

می‌بینمت

 

تا منطقت به جاست می‌گویی درک می‌کنی آن دختر ماجراجو و ایده‌آلیست بیست و یک ساله را که عاشق شد. تا هنوز در دایره تنگ خود‌آگاهی‌ات نشسته‌ای می‌گویی خوب شد که بیست و سه سالگی پای آن همه صفحه را تند و تند امضا کردی اگر نه حسرتش می‌ماند به دلت. و مى‌دانی که حسرت نکرده همیشه تا پای ویرانی می‌بردت. می‌گویی استقلال می‌خواستی و لذت تنانه و در آن موقعیت راه حل دیگری بلد نبودی برای رسیدن به هر دو این‌ها...اما کافی است منطق‌ات را حل کنی در یک پیاله و فرو بدهی تا چشم در چشم بشوی با آن خود خشمگینت که با ترسناک‌ترین صدایی که می‌شناسی رو به تو فریاد بزند نمی‌بخشمت برای گندی که به زندگی من زدی.

باید اعتراف کنم چیزی در من هست که هنوز من را نبخشیده. تا حالا انگار با تمام قوا و با تمام منطق و خود‌آگاهی‌ام انکار می‌کردم وجود این بخش ناراضی را. همین انکار ناراضی را تبدیل کرده به یک خشمگین دیوانه. فعلا دارم فقط نگاهش می‌کنم. که بداند دیده می‌شود. دیگر انکار نمی‌شود. حالا لابد می‌فهمد که نیازی به فریاد زدن ندارد. بعد شاید بتوانم بنشینم به گفتگو با او. کسی چه می‌داند شاید روزی برسد که ببخشدم. اما می‌دانم اگر نرسم به آن بخشش. اگر خودم را نبخشم بابت آن تصمیم بیست و سه سالگی همیشه یک جای کار خواهد لنگید.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
تگ ها :