خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

از حسرت‌ها

 

یه تکه فیلم است از تانگو آرژانتینی. محوش می‌شوم. نمی‌دانم چند بار دوباره از سر می‌بینمش. زمان را گم می‌کنم و برای نمی‌دانم بار چندم به خودم لعنت می‌فرستم که چرا چرا چرا رقص را جدی دنبال نکرده‌ام. ظاهرا قبل از تولد، قرار بوده بروم کلاس باله. کمی بعد از به دنیا آمدنم رقص حرام شد. بعد که کلاس‌های رقص زیرزمینی شدند، گران‌تر از چیزی بودند که بتوانم شرکت کنم و همیشه درس مهم‌تر بود. چند سال بعد که به خودم آمدم و خواستم برای دلم کاری کنم یک کلاس مسخره‌ای رفتم به جای لذت بردن فقط همه چیز به نظرم مسخره می‌آمد. می‌گویند روان آدمی‌زاد برایش مهم نیست کاری که دوست دارد را چگونه انجام بدهی، درونت از زمانی که صرف کار دل‌خواهت می‌کنی لذت می‌برد و بی‌زمانی را تجربه می‌کند. مقایسه، بهتر و بهترین بودن همه مربوط به دنیای بیرون از توست و فریب ذهن بیمار از دنیای رقابتی...روزی صدبار این‌ها را با هم تکرار می‌کنم و باز آخر آخرش حسرت رقصیدن می‌ماند ته دلم. حسرت ویران کننده‌ترین حس زندگی است. مى‌تواند تمام داشته‌هایت را برایت بی‌ارزش کند و تمام معنی زندگی را برایت به فریب خلاصه کند در نداشته‌ات. روزگاری بود که خودم را آدمی می‌دیدم بدون جسارت و کاملا ترسو که هر روز بر حجم حسرت‌هایش اضافه می‌شد. حالا راستش احساس نمی‌کنم جسارت ندارم. اما می‌دانم هنوز قدرت مقابله با حسرت را ندارم. هنوز آن قدر شجاع و جسور نشده‌ام که فرصت تجربه کردن را از خودم بگیرم و برگردم به حصار امن تجربه نکردن و دوباره حسرت بر حسرت سوار کردن.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
تگ ها :