خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سفرنامه 12

هزارویک‌شب خوانده‌اید؟ داستان‌های تودرتویش که هی روایت می‌شوند و گاهی مثل پرانتزهای تودرتو باز رها می‌شوند را می‌شناسید؟ سفر من امسال این شکلی شد. فکر کنید یک چمدانی بستم از تهران رفتم بن. از بن یک چمدان کوچکتر بستم آمدم بوخوم. از بوخوم یک کوله پشتی بستم و رفتم آمستردام. اطراف آمستردام کمی چرخیدم و دوباره برگشتم بوخوم. حالا نزدیک پرانتز بسته دوم هستم. امشب می‌خواهم برگردم بن. و سه‌شنبه هفته آینده برمی‌گردم تهران. بوخومی‌ها هی می‌گویند امشب هم بمان و فردا صبح برو. می‌دانم فردا صبح هم می‌گویند صبح را بمان و شب برو...نمی‌دانند که بیشتر از آن‌ها دل خودم است که می‌گوید نرو. و نمی‌دانند صبح خداحافظی کردن چقدر می‌تواند ویران کننده باشد.

راستی می‌دانستید آلرژی فصلی گاهی خیلی خوب است؟ صدای بغضی و صدای سرفه‌ای مثل هم است.

خوب نوحه‌خوانی بس است. برگردیم سر گزارش سفر. پنج‌شنبه عصر با قطار آمدم بوخوم. تیم استقبال توی ایستگاه قطار منتظرم بودند. شب را خانه شکیلا و امیر ماندم. با هم شام خوردیم یک فیلم دیدیم. فیلم دیدیم فیلم دیدنی. روی پرده توی خانه، خیلی شیک، خیلی خارجی.

صبح جمعه به سمت آمستردام راه افتادیم. 3 ساعت راه داشتیم تا آمستردام. حدود ظهر وسط یک ترافیک ملو رسیدیم آمستردام. ملو که می‌گویم به زبان خودمان است. به زبان خارجی‌اش می‌شود ترافیک سنگین. بس که لوس هستند این اروپایی‌ها. ماشین را پارک کردیم و راه افتادیم توی شهر. آمستردام نگو، بگو گلستانه! یک بوی علفی در سراسر شهر می‌آمد. آدم دلش می‌خواست بدود تا ته دشت برود تا سر کوه!!! بعد از ناهار کم‌کم خطر یخ‌زدگی جدی بود. در شهرهای اروپایی وقتی توریست هستید برای فرار از یخ‌زدن یا باید بروید توی کافه یا موزه. ما موزه مادام توسو را انتخاب کردیم. موزه مادام توسو در چند شهر هست. معروف‌ترینش هم در لندن. پای من شاید حالا حالاها به لندن نرسد، این شد که به مادام توسو آمستردام راضی شدم. در بدو ورود با آقای جانی دپ در قواره کاپیتان جک اسپارو عکس گرفتیم. (سلام نوین) و راهی شدیم. با خانواده سلطنتی هلند و بعد هم پرنسس دایانا یک سلام و علیکی کردیم و بعد ییهو دیدیم آقا جورج کلونی نشستند پشت میز کافه تک و تنها! من بمیرم برای دلشون! خوب بدیهیه که رفتم نشستم کنارشون یه قهوه‌ای با هم نوشیدیم و همین‌طور توی موزه گشتیم. موزه از تصور من خیلی کوچک‌تر بود. و مجسمه‌ها آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم طبیعی به نظر نمی‌رسیدند. عکس‌ها را که نگاه می‌کنم به نظرم می‌رسد که عکس مجسمه‌ها از خودشان طبیعی‌تر به نظر می‌رسند.

از موزه که آمدیم به عادت همیشه من پیاده راه افتادیم توی کوچه پس کوچه‌های شهر. سردمان شد باز این‌بار خواستیم به یک کافه پناه ببریم. کمی دنبال استارباکس جدید آمستردام گشتیم اما پیدایش نکردیم. چون خیلی سردمان شد ترجیح دادیم برویم یک کافه خیلی قدیمی. یک جایی نوشته بود که از سال هزار و ششصد و خرده‌ای این‌جا کافه بوده. ما البته خیلی تعجب کردیم اما به بندگان خدا اتهام دروغ‌گویی نبستیم.

شب را توی یک کمپ جنگلی خیلی خوشگل کنار رودخانه خوابیدیم.

گمانم برای یک پست وبلاگ کافی باشد. پرانتز‌ها را فراموش نکنید. ما الان سه تا پرانتز باز کرده‌ایم و هنوز هیچ‌کدام را نبسته‌ایم.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
تگ ها :