خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بریزبین ۱

من الان نمی‌دانم وقتی می‌گویم دیروز یعنی چی. برای من تا یک شب کامل نخوابم تاریخ عوض نمی‌شود. چه معنی دارد که من این همه بیدار بوده‌ام هنوز هشت و نیم صبح تهران است؟

اما گزارش: موقع هواپیما سوار شدن فهمیدم این جا همه از من سمیعی‌تر هستند. همه زودتر از من سوار هواپیما شده بودند. اصولن نیازی نبود بلندگوها هزار بار از مسافرین محترم تقاضا کنند که سوار هواپیما بشوند. چیز دیگری که فهمیدم این است که فقط ایرانی‌ها نیستند که موقع خروج دوبی اضافه‌بار دارند. وضعیت به شکلی بود که نصف مسافرین هنوز سوار نشده بودند که هواپیما دیگر برای بار دستی بقیه مسافرین جا نداشت! چمدان کوچک من رفت قسمت بار مهمان‌دارها و تا آخر پرواز هم به‌اش دسترسی نداشتم.

نه این که نمی‌دانستم اما به تجربه هم درک کردم که چهارده ساعت پرواز خیلی زیاد است. خوابیدم، غذا خوردم، فیلم دیدم، باز خوابیدم، باز فیلم دیدم، برای خودم یادداشت نوشتم...تازه شد هشت ساعت. بعد چشمم خسته شد و سرم درد گرفت نه دیگر می‌توانستم کتاب بخوانم نه فیلم ببینم و فقط باید می‌خوابیدم که دیگر خوابم هم نمی‌آمد. تنها راه باقی مانده غذا خوردن بود که دیگر اشتها نداشتم...

وقتی بالاخره چهارده ساعت تمام شد، توی فرودگاه مجبور شدم کمی درباره خوراکی‌هایی که همراهم بود معطل بشوم، اما بعد...ای جانم سا‌‌را عزیز دلم. من این یازده ماه را بدون حضور این زن چطور طاقت آورده بودم؟

میزان تفاوت‌ها این جا زیاد است: من از آخر زمستان آمده‌ام آخر تابستان، از نیم‌کره شمالی آمده‌ام نیم‌کره جنوبی، هیچ وقت به سمت شرق پرواز نکرده بودم و هرگز بدون این که رانندگی کنم روی صندلی سمت چپ جلو ماشین ننشسته بودم. یک احساسی مثل از دست دادن کنترل ماشین داشتم.

فعلن این جا این قدری که من دیدم تمیز است و سبز و مرطوب و گرم. 

دارم در مقابل روز خوابیدن مقاومت می‌کنم اما مجبور شدم قبل از ناهار یک چرتی بزنم. الان نه کاملن سر حالم، نه کاملن خواب‌آلود.

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
تگ ها :