خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

بریزبین ۲

دیروز بعدازظهر همه با هم با قایق رفتیم رودخانه گردی. خودمان را به موقع رساندیم به یک عدد چرخ و فلک که مقادیری بچرخیم و شهر را از بالا نگاه کنیم. (بله بله ما نگاه از بالا داریم به هر شهری که می‌رویم. ) چرا به موقع؟ چون درست نزدیک غروب آفتاب سوار شدیم و دو تا چرخ موقع روشنی هوا شهر را دیدیم، یک چرخ درست وقت غروب خورشید و دو تا چرخ وقت تاریکی هوا! یعنی یک چنین زمان‌بندی دقیقی، بله ما اینیم. مقادیری هم کنار رودخانه قدم زدیم و شام خوردیم و دوباره با قایق برگشتیم خانه. در این فاصله بنده موفق شدم با دوربین جانم به اندازه خوبی عکاسی کنم و به قابلیت‌های ایشان بیش لز پیش پی ببرم و حالش را ببرم. در این فاصله دوربین کوچیکه هم دست سارا بود که هی از من عکس گرفت، اصن یه وضی.

دیشب هم موفق شدم ساعت یازده شب بالاخره بخوابم. یک خوابی که تنه می‌زد به بی‌هوشی. گمانم به صورت قهرمانانه‌ای دارم جت لگ را پشت سر می‌گذارم. 

امروز دعوت بودیم به یک عدد مهمانی ایرانی قابلمه پارتی. یعنی هر کسی غذا و نوشیدنی خودش را بردارد و ببرد مهمانی. اول قرار بود برویم در یک عدد پارک خیلی قرتی بلایی باربیکیو، اما هوا آن‌قدر گرم بود،( بله درست خواندید هوا "گرم" بود، حواستان که هست این‌جا تابستان است هنوز.) که نمی‌شد توی پارک طاقت بیاوریم و مهمانی منتقل شد به سالن اجتماعات خانه یکی از دوستان. طی نیم ساعت به من ثابت شد که دنیا خیلی کوچک است. فکر کنید خواهر یکی از دوستانتان را برای اولین بار توی برزبین ببینید! (سلام هدیه، هدی سلام رسوند) تا حالا دقت کرده‌اید که وسط مهمانی چطور دل ‌آدم تنگ می‌شود؟ تا حالا ذوق کرده‌اید از این که دلتان تنگ می‌شود؟

مهمانی با معاشرت شروع شد، با ناهار ادامه پیدا کرد و به پانتومیم ختم شد. و این‌جانب موفق شدم به عنوان لژیونر ارزش‌های خودم را در بازی پانتومیم بار دیگر به جهانیان ثابت کنم.

قهرمانی من در مقابل جت‌لگ تا ساعت سه بعدازظهر بیشتر دوام نیاورد. به صورت ناگهانی خاموش شدم. از خواب بیدار شدم و با دوستان مقیم ملبورنم تلفنی صحبت کردم. آن فسقلی ملبورنی هم به من یادآوری کرد اگر بروم ملبورن باد من را با خود خواهد برد و باید دستم را حتمن بگیرد تا باد من را نبرد. 

روز خوبم ادامه پیدا کرد به یک عدد بوس و بغل خواهرانه و یک گپ و گفت جانانه زنانه با اعظم عزیز دل که برای‌مان باقلاپلو با ماهیچه آورد و یک عالم انرژی و محبت. چند دقیقه پیش هم برگشت خانه خودش که استراحت کند و خودش را آماده کند برای هفته کاری پیش رو.

از عصر این جا دارد باد می‌وزد و ابر آمده توی آسمان. هوا چندان خنک نشده. خیال داریم برویم کنار رودخانه پیاده‌روی...

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
تگ ها :