خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یادداشت‌های یک اتوبوس سوار 10

خیلی روزها سر راه کمی خرید می‌کنم و با خودم می‌برم خانه. بخشی از راه را پیاده‌ام و بخشی را توی اتوبوس اغلب ایستاده. باید حواسم باشد که زیاد و سنگین خرید نکنم. اغلب خریدهایم را می‌گذارم توی کوله‌پشتی برای همین بیشتر وزنی که بتوانم به دستم بگیرم می‌توانم خرید کنم. اما وقتی اتوبوس شلوغ است هم حجم زیاد کیف کوله‌پشتی باعث مزاحمت است و اغلب مجبور می‌شوم کیف را روی یک شانه‌ام بیاندازم. همین می‌شود که سنگینی خریدها بیشتر آزاردهنده می‌شود. وقتی خرید به اصطلاح سوپری دارم، کار ساده است، امروز پنیر را می‌خرم، فردا ماست را. اما وقتی قرار است امشب سالاد درست کنم نمی‌شود امروز کاهو را بخرم فردا گوجه‌فرنگی را. گیرم که حواسم بود و از اول هفته هر روز یک قلم از سبزیجات را خریدم، با وسوسه دیدن رنگ میوه‌ها چه کنم؟ باز اگر زمستان باشد می‌توانم خودم را به خرید دو تا نارنگی و سه تا کیوی راضی کنم. اما وقتی تابستان است چطور بین شلیل و آلو و زردآلو و گیلاس و آلبالو و گیلبالو و انگور یاقوتی و انگور سیاه و انجیر و هلو و هلوانجیری و آلو سیاه...انتخاب کنم؟

شانه چپم درد دارد. اما گیلبالوها حرف نداشت. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤
تگ ها :