خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

یادداشت‌های یک اتوبوس‌سوار 12

انقدر سریع اتفاق افتاد که همان موقع درست نفهمیدم چه اتفاقی افتاده. ون نیروی انتظامی ایستاد کنار اتوبوس پشت چراغ قرمز. یک مامور زن و یک مامور مرد هم‌زمان دویدند توی پیاده‌روی جلو پمب بنزین. دو تا بچه فال‌فروش ترسیدند و آمدند سمت ما و چپیدند توی اتوبوس. دو تا مامور رسیدند به خانومی که آرام و قدم‌زنان داشت می‌رفت رو به جنوب. مامور زن دستش را گذاشت رو شانه زن. 

چند دقیقه بعد زن توی ون بود و من و دو تا دخترک فال‌فروش فسقلی ترس‌خورده توی اتوبوس بودیم. دخترک چند بار نگران از من پرسید:

"خاله، آزادش می‌کنن؟ خیلی اذیتش می‌کنن؟"

و من با صدایی که حتی به گوش خودم هم به زور می‌رسید، چند بار تکرار کردم:

"نمی‌دونم عزیزم."

نه دخترک فال فروخت، نه من یادم بود از شکلات‌های تو کیفم به‌ش بدهم. 

 

اگر یک روزی من از کشورم مهاجرت کنم، بی‌شک یکی از انگیزه‌های قوی‌ام، فرار از حجاب اجباری خواهد بود.

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸
تگ ها :