خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

شال گردن می‌بافم

دم غروب رسیدیم حسن آباد. دویدم توی مغازه اول. حالم؟ حال یک ساناز در مقابل دریای رنگ! ذوق زده و خوشحال و مشعوف. وقت زیادی نداشتم چون مغازهها در حال تعطیل شدن بودند اما خوبی ماجرا این بود که دقیقن می‌دانستم چه می‌خواهم: یک کاموا با رنگ‌های پاییزی. نارنجی- آجری، سبز یشمی و کرم. همان جا بود توی سبد حراجی‌ها. خود خودش بود. برش که داشتم مغازه داشت بسته می‌شد. سه تا کلاف خریدم. و توی دلم پر از نور شد. 

تا برسیم خانه مثل یک عروسک عزیز کامواهام رو بغل کردم. و هی ذوق کردم و باز هی ذوق کردم. 

جمعه صبح بافتنش را شروع کردم و هر شب به شوق بافتنش می‌روم خانه. تا پاییز نشده یک شال گردن خواهم داشت با ترکیب رنگی که به نظر من رنگ پاییز است و رنگ من.

خوشحالم که رنگ هست. و خوشحالم که از زنگ لذت می‌برم و خوشحالم که بلدم به این سادگی ذوق کنم. 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
تگ ها :