خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

ديروز روز مادر بود . رفته بودم ديدن مادرم . ولي اين ديدار باعث شد كه كلي غمگين شدم .
چون فهميدم كه بيماري قلبي مادرم خيلي جدي تر از اونيه كه من فكر ميكردم . از ديشب تا حالا يك لحظه هم از فكر بيماري مادرم بيرون نيامده ام . اينكه هيچ كاري از دستم برنمياد بيشتر ناراحتم ميكنه . اونچه كه نگران تر و ناراحت ترم ميكنه اينه كه مادرم و برادرم اصلا با هم سازش ندارن و مدام با هم بحث و جدل دارن و اين باعث ميشه كه فشار خون مادرم ثبات نداشته باشه و اين اوضاع رو خطرناك تر ميكنه . اگه منصف باشم بايد بگم كه در اين بحث و جدل ها مادرم بي تقصير نيست و در نتيجه زياد هم نميشه از برادرم توقع داشت كه اين درگيري هارو كم كنه . مشكل اينجاست كه هيچكدوم نميخوان سهم خودشون رو بپذيرن و من اين وسط بين آدمهايي كه خيلي دوسشون دارم گير كردم ونميدونم بايد چه كنم .

ولي ديشب وقتي برگشتم خونه و براي پويا از نگراني هام گفتم دوباره برام اون آغوش بي پرسشي شد كه بهش نياز داشتم . اگر پويا رو نداشتم اين وضع برام قابل تحمل نبود .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٥/٢٩
تگ ها :