خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

خوشبختی لغزنده

ما بچه‌های دهه پنجاه، این طور نبود که اراده کنیم یک اسباب بازی را داشته باشیم و سپس، داشته باشیم.

خیلی وقت‌ها پولش نبود. بعد پولش که جور می‌شد ممکن بود دیگر توی مغازه‌ها نشود پیدایش کرد. ناپدید می‌شد و نایاب. بعد باید خدا خدا می‌کردیم که مثلا برویم خانه آن عمو که دخترش آن اسباب بازی را دارد، خلقش هم سر جا باشد دخترعمو و بگوید بیا بازی و دری به تخته بخورد و فرصت کنیم با آن اسباب بازی، بازی کنیم.

البته که می‌شد که همه هفت شهر عشق را به سلامت طی کنیم و صاحب اسباب بازی عزیزمان بشویم. و من یادم هست، از همان وقتی که سوار ماشین می‌شدیم که برویم اسباب بازی را بخریم، من هیجان‌زده و ناباور بودم که یعنی واقعا حالا صاحب آن عزیز دل خواهم شد؟ بعد توی اسباب بازی فروشی می‌گشتیم، خوش‌شانس بودم و پیدا می‌شد، قیمتش هم معقول بود، خودم هم توانسته بودم تا لحظه خرید دختر خوبی باقی بمانم و مامی و بابا را پشیمان نکنم از خریدش، و یوهو! صاحب اسباب بازی می‌شدم.

اما این که همه قصه نبود، ممکن بود فردا اسباب بازی خراب شود، ممکن بود توی یک دعوای دوستانه یا خواهر-برادری بشکند یا پاره بشود و یا حتی گم شود. و این چنین بود که من یاد گرفتم هر خوشبختیی ممکن است از دستم بلغزد تنها زمان کوتاهی بعد از اینکه حس کردم صاحبش شده‌ام. این که حتی وقتی اسباب بازی عزیزم را توی بغلم گرفته‌ام باور نکنم مال خودم است. به فردایش امید نداشته باشم 

آن حال ناامید شدن، بعد از امیدواری خیلی تلخ است، خیلی خیلی تلخ

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦
تگ ها :