خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

يادداشت زير نوشته پويا است که قبل از رفتن نوشت ولی فرصت نکرد روی وبلاگ خودش بگذارد :

 

 

 

يکشنبه ۲/۶/۸۲

ساعت ۶:۰۳ ميدان عشرت آباد، اداره نظام وظيفه

۶۰۰ نفری ميشويم،خوشحال يا ناراحت ،همه سعی ميکنند بی تفاوت بنمايند

نامه ای دارم که مرا برای نيروی زمينی سپاه(نزسا)درخواست کرده اند، کمی خيالم را راحت ميکند

ساعت  ۶:۴۰ همانجا

به ترتيب رشته ها جدايمان ميکنند، آمر اصلی مرديست حدودا ۴۰ ساله،با شکمی آنچنانی و لباس شخصی(هيکلش مرا به ياد قصابها می اندازد)

ما را در همان حالت روی زمين رها ميکنند

ساعت ۷:۱۰ همانجا

همان يارو اصل کاری با لباس نظامی پيدايش ميشود، ظاهرا سرهنگ است     تقسيم نيروها شروع شده ولی روندش اصلا اميدوارکننده نيست

مسوول کل نظام وظيفه از راه ميرسد،نامه من خطاب به اوست، کمی اميدوارتر می شوم

ساعت ۷:۴۰ همانجا

به جای نيروی زمينی به نيروی دريايی سپاه(ندسا) فرستاده شده ام، ۵/۶ بايد خودمان را معرفی کنيم

دردسر دارد شروع می شود ، بی موقع خنده ام گرفته است

کمی که از جمع دور ميشوم رفيقم را که سفارشنامه را برايم گرفته بود می بينم

ساعت ۸:۱۵ حوالی افسريه، معاونت نيروی انسانی نزسا

رفيقم وارد ساختمان ميشود تا با نگارنده سفارشنامه صحبت کند،بيرون که می آيد

زياد خوشحال نيست

ساعت ۹:۰۵ تهرانپارس ،اسبدوانی، نيروی دريايی سپاه (ندسا)

مسوول اصلی بخش نيروی انسانی حج است،جانشينش تا ظهر نمی آيد ،در هر حال فايده ای هم ندارد، نيروها بايد خود را مستقيما به پادگان احمد بن موسی در شيراز  معرفی کنند،بنابراين نامه نگاری برای گرفتن دفترچه من از اينجا بيفايده است.

(راستی شيراز دريا دارد؟!)

 من به جغرافيا فکر ميکنم ، درياچه مهارلو در فارس است

رفيقم اصلا خوشحال نيست

ساعت ۹:۳۰ معاونت نيروی نزسا

يک نفر از افراد معرفی شده به نزسا خود را به جای ديگری منتقل کرده است اگر سريعا به نظام وظيفه برگرديم شايد اميدی برای جابجايی باشد

قيافه رفيقم شبيه کسانيست که به خودشان دروغ می گويند

سعی می کنم با خودم صادق باشم

ساعت ۱۰:۳۵ عشرت آباد ،نظام وظيفه

رفيقم ميرود تو ، ظاهرا آشنا ماشنا دارد، بر که می گردد انگار صورتش را روی بند آويزان کرده اند

يکنفر ديگر را جايگزين کرده اند و اميدی نيست

ساعت ۱۱:۱۰ همانجا

 به رفيقم ميگويم :« پاشو بريم بابا ، حالا چرا ماتم گرفتی؟»

دستم را پس ميزند:« حوصله ندارم»

-«خوب اينجا که ديگه کاری نداريم، پاشو بريم خونه»

-« حالشو ندارم ، تو برو»

من از باجه دژبانی نظام وظيفه بيرون می آيم و به سمت خانه براه می افتم ،

در حالی که رفيقم همانجا روی صندلی وارفته است.

دوباره بيجا خنده ام گرفته است، به خودم نهيب ميزنم : «مسخره بازی در نيار ، يه خورده جدی باش،کار خراب شده ميخندی؟!»

بيشتر خنده ام ميگيرد

ياد امتحانات ترم يک دانشگاه می افتم ، بعد از امتحان رياضی۱ با شهاب چقدر

خنديديم، هردو مطمئن بوديم که می افتيم،  افتاديم ،  دانشگاه من هفت سال طول کشيد!

کسی نيست که با من بخندد، تنهايی لبخند ميزنم

جلوی باجه روزنامه فروشی می ايستم . اولين شماره روزنامه شرق

يکی بر ميدارم . می گويند قرار است تحليل نامه خوبی باشد.

راه می افتم.

 

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
تگ ها :