خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

اندوه

اوشو ميگه دليل اصلی اندوه اينه که اونی که میخوای نیستی .
و من این حرف رو قبول دارم چون دارم تجربه اش میکنم . سالها پیش وقتی دبیرستانی بودم . هرگز آینده ام را اینطور که حالا هست تصور نمی کردم . من آنموقع عشق نویسندگی داشتم( هنوز هم دارم ولی یک عشق شکست خورده و ناکام ) . برای همین هم بود که وقتی کنکور قبول شدم آنطور که بقیه فکر میکردند خوشحال نشدم .
در دوران دانشجویی علاقه ام به نوشتن را دنبال کردم . با جدیت مینوشتم و اگر جایی کلاس خوبی پیدا میکردم سعی میکردم حتما شرکت کنم . در حال پیشرفت هم بودم ولی........ سال آخر دانشجویی شروع شد و درسهایم به شدت سنگین شد . پس اولین چیزی که از زندگیم حذف شد نوشتن بود . نتیجه این شد که درسم تمام شد مهندس شدم ولی یک مهندس خیای خیای خیای خیای معمولی با يک کار خیای معمولی تر راستش مهندسی برای من فقط يک درآمد ماهيانه است که متاسفانه خیای هم بهش احتياج دارم پولی که به تعبير يکی از آشنا ها معادل سود ۴ يا ۵ ميليون تومن پولی است که يک بازاری باهاش کار کنه . من تمام سرمايه ام که زندگی ام بود را به اين روش زندگی که حالا دارم فروختم و حالا راضی نيستم وقتی اسم هم کلاسی هايم در کلاس داستان نويسی را در ليست کانديدا ها يا برندگان جوايز داستان نويسي ميبينم احساس ميکنم به خودم خيانت کرده ام . هر بار که پروب های مولتی متر را در دستم ميگيرم . هر بار که صدای بوق بيزر را ميشنوم چيزی از اعماق قلب و ذهنم فرياد ميزند که اين کار من نيست . اين آن زندگی نيست که من ميخواستم . من برای اين زندگی ساخته نشده بودم .

يک اعتراف بکنم ؟ من در حال حاضر تنها يک چيز دارم که دوستش دارم و آن چيزی است که ميخواستم : همسرم و زندگی مشترکم با او .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٢٩
تگ ها :