خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

بنده يک مختصر تصادفی کرده ام  البته در حال حاضر خوبم .

درحال رد شدن از خيابان بودم که يک موتور سيکلت که داشت از بين ماشينها برای خودش راه باز ميکرد به من برخورد کرد و روی زمين افتادم . کوله پشتی ام نجانم داد و باعث شد که سرم با زمين برخورد نکند . وقتی بلند شدم قصد داشتم که کاملا جدی با راننده موتور دعوا کنم . ولی وقتی قيافه ترسيده اش را ديدم ، وقتی چهره سوخته از سوز و سرمايش را ديدم  . وقتی پسر بچه ای که ترکش نشسته بود را با يک بغل گل نرگس ديدم . فقط توانستم بگويم : حالا من با تو چه کار کنم . و او فقط من را نگاه کرد بعد از چند لحظه سعی کرد با من و من چيزهايی بگويد . من هم فقط گفتم مواظب باش دفعه بعد شايد زدی کسی را کشتی .

راه افتادم به سمت خانه و به اين فکر ميکردم هرگز نميتوانستم قبول کنم يک گل فروش سر چهارراه بخشی از پولی را که در سرما و دود به دست آورده را صرف درمان من کند . تا خانه بغض رهايم نکرد و خانه که رسيدم . جاری شدم به قول پويا بدبختی از سر و کول شهر ما بالا ميرود اگر ميخواهی حرص نخوری بايد باچشم بسته بروی و بيايی ، تازه اگر صدايش را نشنوی .  

 

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٥
تگ ها :