خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

پراکنده گويی از هر دری !

اين روزها عجيب در خاطرات گذشته ام غوطه ورم و نميدانم چرا ؟ بعد از کلی کلاس و تمرين و تکنيک در حال زندگی کردن واقعا برام تازگی داره . داشتم هری پاتر ۶ را ميخواندم ( با کمال با کلاسی به انگليسی ) آخ که رفته بودم در حال و هوای عشقهای جوانی ( من در نوجوانی عاشق نشدم خوب چيه کسی دور و برم پيدا نشده بود ! ) کسی را دوست داری و حس ميکنی که او هم دوستت دارد ولی وقتی ميخواهی کاری بکنی ميترسی که شايد تمام آنچه که از رفتارش فهميده ای سو تفاهم بوده و او اصلا تمايلی به تو ندارد . من در تمام عمرم هرگز آدم جسوری نبوده ام و هميشه دلم ميخواسته که جسور باشم . همين شد که هرگز نتوانستم شروع کننده رابطه عاشقانه ای باشم . حالا بعداز ۸ سال کسی که روزگاری عاشقش بودم و هرگز نفهميدم که او هم عاشق من بود يانه ، دوست خانوادگی ماست . دوست خيلی خوبی هم هست . و من فکر ميکنم که اگر کمی جرات داشتم حالا اين رابطه چه شکلی داشت . هزار امکان وجود دارد . که به هر حال هيچ يک رخ نداده . ولی اين ميان من هميشه در حسرت آن جسارت نداشته ميسوزم . موضوع ربطی به اين ندارد که من حالا عاشق کس ديگری هستم که او هم عاشق من است و زندگی خوبی هم دارم . موضوع حسرت نچشيدن آن طعم ديگر است . حسرت محروم شدن از تجربه کردن . درون حودم گشته ام و ريشه اين عدم جسارت را خيلی جا ها پيدا کرده ام . يکی هم خانم ناظم دبستان من است که ما از ترسش جرات نداشتيم يک نخ از موی سرمان بيرون مقنعه بگذاريم . يا جوراب سفيد بپوشيم و يا حتی يک کيف رنگی به دست بگيريم . آنچنان از او ميترسيديم که اصولا قدرت انتخابی برای خودمان قائل نبوديم . سالها بود که با اين سختگيری ها مواجه نشده بودم . ديروز اطلاعيه ای در تابلو اعلانات شرکت ديدم : دستورالعمل پوشش همکاران حالم بد شد . حالت تهوع داشتم . سرگيجه داشتم . بوی گندی به مشامم ميرسيد . تاثير رئيس جمهور محترم به شرکت ما هم رسيد . خجسته باد ! دوستان عزيزی که تعجب کرده بودن از اينکه من به رفسنجانی رای دادم . هنوز يک ماه از دولت جديد نگذشته است . عزيزان تحريمی که به ما خيانت کار ميگفتيد . شما الان آنطرف آب خيلی اذيت ميشويد نه ؟ خيلی برای شما فرق ميکند نه ؟ من حق دارم که بترسم . من حق دارم که آنطور که به نظر شما عجيب است عمل کنم . و هرگزحتی سر سوزنی به حرفهای شما اهميتی نخواهم داد .

پ . ن : ميدانم موضوعات خيلی پراکنده اند ولی باور کنيد خودم از انی نوشته هم وضعم بدتر است .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۳
تگ ها :