خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

چيزي هست که چند روزي است که ميخواهم بنويسم ولي نميدانم چگونه . امروز سعي خواهم کرد و اميدوارم نتيجه اش خوب باشد
خلاصه کلامم اين است که من از گنجي ميترسم ! نه از گنجي امروز از کسي که ميتواند در آينده باشد .
مشکل من با گذشته گنجي هم نيست در خودم و اطرافيانم آنقدر تغيير ديده ام که باور کنم انسانها ميتوانند تغيير کند و از گذشته شان بهتر باشند . گرچه فکر ميکنم گنجي هم بايد خودش تکليفش را با گذشته اش روشن کند ولي براي من به شخصه گذشته اش مشکل زا نيست .
اما از چه چيز در گنجي ميترسم : از روحيه چريکي اشن از روحيه اي که باعث ميشود زندگي را با تمام زيباييها و جذابيتها و حتي روزمرگيهايش بي ارزش بداند . من از آدمي که هدفي سياسي در زندگي داشته باشد و به جز آن هدف هيچ چيز ديگر را نبيند ميترسم . آدمي که دور دنيا را ميگردد و نيم نگاهي به زيباييهاي اين دنيا نمي اندازد من را ميترساند . آدمي که سفر ميکند و موزه نميبيند يا ازطبيعت لذت نميبرد من را ميترساند . آدمي که سفر ميرود ولي طوري رفتار ميکند که انگار به ماموريت کاري رفته....
من نميدانم گنجي قصد دارد رهبر جنبشي در ايران باشد يا نه و نميدانم مردم تا چه حد پذيراي او خواهند بود و يا تا چه اندازه ميتواند در به عهده گرفتن اين رهبري موفق باشد .
ميدانم که اوضاع ايران با تغيير رهبر عوض نخواهد شد . گنجي يا هر کس ديگر .
گنجي خودش ادعا ميکند اصالت را با فرهنگ ميداند که من با اين بخش از گفته هايش کاملا موافقم ولي نميدانم چرا همين آدمي که اصالت را با فرهنگ ميداند  به جاي تلاش فرهنگي دارد تلاش سياسي ميکند . او ميخواهد با اعتصاب غذا نظر مردم دنيا را به ايران معطوف کند . ولي آيا خبر دارد که در همين تهران ( نه روستاي کوچکي دور از مرکز ) کساني وجود دارند که حتي نميدانند گنجي کيست ؟ يا اگر بدانند نميدانند اصانلو يا جهانبگلو و موسوي خوئيني چه کساني هستند .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٧
تگ ها :