خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

از آغاز جنگ لبنان و اسراییل هر بار خواستم اینجا چیزی بنویسم ولی آنقدر درباره این موضوع حساسیت هست که اعتمادم را بخودم و قلمم کافی ندیدم . حس میکردم نمیتوانم تمام آنچه که فکر میکنم را بنویسم . ولی نوشته مسعود بهنود را که در روز دیدم . حس کردم تمام آنچه که قصد گفتنش را داشتم هست و چیزی هم بیشتر . این شد که تصمیم گرقتم دعوتتان کنم به خواندنش .

دردی که تقسیم میشود

لحظه به لحظه به برکت مهواره ها تصاويری زنده از منطقه جنگ خاورميانه در برابر چشممان می نشیند ، هر جای جهان که نشسته ایم. دلمان از دیدن صحنه های گریه و رنج، زخم و درد جنگ زدگان درگيری تازه خاورميانه می گريد. می خواهيم با آن ها همدردی کنيم، کسی صدایمان می زند که اول ببين بيروتی هستند يا حيفائی، پس آن گاه برایشان اشک بريز. کودک درد کشيده و وحشت زده روی برانکارست و با نگاه دنبال پدری، مادری، آشنائی می گردد، سوزی به دل می افتد، به مرغوای جنگ لعنت می فرستی که به کودکان بی گناه با چشمان خالی از کينه شان هم رحم نمی کند، يکی در درونت می پرسد هيچ می دانی کجائی است اين کودک، به کدام مذهب است او، به کدام مکتب است او. انگار آن زن که همسر، همراه و همدلش را در لحظه ای از دست داده است، اگر آن سو خط فرضی ذهن تو متولد شده باشد سزاوار مرگ و نیستی است و کودکانش مستحق يتيمی و تنها در اين سوی آن خط، رنج و درد آدميان آزارت می دهد. انگار يک طرف اين جنون خونريز از ازل به حق بوده است و طرف ديگر از ابتدای وجود به ناحق. اگر شرقی هستی بستگی به اين که در کجای دنيا نشسته باشی زير آواری از اخبار يک سويه قرار داری که ترا وامی دارد که قبل از هر ابراز نظری مبداء بمب و موشک را بپرسی. اگر اين طرفی بودی کف بزن برايش که چه خوب هدف گرفته است و اگر آن طرفی بود نفرينش کن.

چنين است که جنگ حيوانی ترين خصلت بشر که خط خونی به طول تمام تاريخ بر زندگی انسان کشيده است، در منظر انسان شرقی به دو نيمه تقسيم می شود. چنين است که تو هم تقسيم می شوی نخواسته و گاه ندانسته، حس های انسانی ات تقسيم می شود، دلت تقسيم می شود. اين که کجائی هستند قربانيان، احساس انسانی ترا هم دعوت می کند به قضاوتی. انگار شيطانک منحوسی ايستاده بر درگاه و ترا حتی قبل از آن که انسان باشی دعوت می کند به اعلام موضع. در اين مقام امکانت نمی دهد که به جنگ لعنت بفرستی و از جنگ بی زاری بجوئی . اذنت نمی دهد که بگوئی جنگ پلشتی است و گلوله بدست. چندان که بنمائی که چشم بسته به جنگ پشت می کنی، متهمت می کند به بی غيرتی و حتی حمايت از طرف ديگر. گريبانت را می گيرند مبادا بگوئی مرگ بر جنگ، تو تنها مجازی که مرگ يک طرف اين جنگ را بخواهی.

اين که چرا چنين می شوی به خاطر آن است که در داستان سهيمی، ورنه وقتی دعوا بين دو قوم آفريقائی توتی و هوتوست، يا بين پلنگان تاميل و حکومتشان و يا چهره پوشان باسک، پروتستان ها و یا کاتولیک های ايرلند، چون دوری نفرتت از جنگ مجال بروز می يابد. بی آن که فورا تقسيم شوی و قضاوتت رنگی از تعلق هایت بگیرد. آزاد هستی وقتی خود را بخشی از قصه ندانی، و اين آزادی مجالت می دهد که دست هایت را باز کنی، دمت را فرودهی و با بازدمی بر آمده از انتهای وجودت فریاد بزنی: لعنت به جنگ.

انسان ها چه تقصير کرده اند که بايد تقسيم شوند و دردهایشان تقسيم شود و دلشان تقسيم شود.

هواداران جهانی شدن، هواداران رواداری در آرزوی آن که بشر با خاطری آزاد و رها از تعلق ها بتواند انسانی کند و آدمی بماند، غم انسان بخورد و تقسيم نشود، نقش ها آورده اند. می گویند به جان جان آدمی نزديک شويم چنان که نه مرز و راهی جدایشان کند، نه آئین و باوری، تا جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهی و راه حقيقت بگيری. اما دور از ذهن بشر امروزی است چنان جهانی . خيلی دور. آن قدر دور که بعضی خيال و افسانه اش می خوانند. اما هر بار که جنگی بروز می کند، چنان که اين روزها در لبنان و مرزش با همسايه ای به حرامی زاده، باز اين آرزوی دور در دل ها می نشيند. هر چند دور اما چنان رويائی که انسان حق دارد دل به سودایش بسپارد. سودای جهان بی جنگ، جهانی که بلندپايگان تاريخ آرزو کرده اند. جهانی که اوليا و انبيای بشر خواسته اند، شاعران آرزو کرده اند، فیلسوفان هندسه اش را ترسیم کرده اند. هم اين روزها کتاب چرا جنگ ترجمه شده است به فارسی. آن جاست که دو مغز درخشان تمدن بشری [فرويد و انيشتين] با هم گفتگو می کنند و از هولناکی خوی ويرانگر بشر می گويند از خطر جنگ ناله می کنند و از هم چاره می جویند. چاره ای که یافت می نشده است.

ديروز که فيلم ها نشان می داد که موشکی يک ساختمان مسکونی را در لبنان فروانداخت و مردمی در پناهگاه ها می لرزيدند از وحشت، و لحظات بعد نشان داد موشکی که خاک ناصريه را به هوا برد، همان جا که گذرگاه مسيح بود، با خاری بر سر، صليبی بر دوش. انگار صدای تاريخ لای زوزه تير و موشک پيچيده بود که می خواند: ناصری شتاب کن، شتاب.

اما به خود گفتم من انسانم، شناسنامه ای دارم. مسلمانم، باوری دارم. نمی توانم بی طرف بود. نمی توانم چشم بستن به روی تاريخی که برای يک سوی اين دعوا رنج آوارگی نوشته است. نمی توانم ناديده گذاشت نسلی را که در چادر و آواره، از اين زمين به آن زمين، آلت دست همزبانان خود، با خون و خشونت بالیده است. به قول ادوارد سعيد چگونه فراموش کند جان عدالت جویم.

چنين است که دل می سوزدم برای کودکی که تراشه های موشک و بمب تنش را پریشان کرده است و با چشم هایش مادر و پدر می جويد، از هر سو که هست. اما چندان که نگاه از این درد بر می گيرم و اين تاريخ دردبار در نظرم زنده می شود، آن گاه باز تقسيم می شوم. دردم تقسيم می شود، اشکم تقسيم می شود. آری من آدمی هستم و در خلا و بی هيچ طرف نمی توانم ايستاد. شاقولم سرانجام به آن سو خم می شود که از رنجش خبر دارم. اما چنين نیست که اختيار خود به دست سياست بازها بدهم که از درد و رنج و آوارگی فلسطينی ها محملی ساخته اند برای قدرت خود. و اين حکايت سال هاست. اول بار عبدالناصر اين بنا نهاد، بعد از وی ديگران و ديگران، و همه از اين کلاه نمدی بردند، مرگ و انتحار ماند برای خود آواره ها. و حالا آخرين بازيگر اين داستان اسلامگرايان تهرانند که آمده اند تا نقش شيعه بر قدرت خاورميانه بزنند. به گفته صريح خودشان قرن بيست و يکم را قرن شيعه کنند. و پرچمی که قرارست اين قوم را به قله برساند از خون فلسطينی ها خونين است.

آری به درد فلسطينی ها می گريم، اما فلسطينی تر از آنان نيستم. برایشان آرزوی پيروزی دارم اما بدين بهانه عقل خود به دست سياست بازان قدرت ساز نمی دهم.


  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۸
تگ ها :