خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

مشکلاتی که منجر به افسردگی ام شده بود رو با چند دوست در میان گذاشتم ، چقدر مشکلات شبیه به هم شده . حالا کم و زیاد ، با اندکی تفاوت ، تفاوتی کمتر از آنچه بین آدمها هست بین مشکلاتشان دیده میشود . من نتیجه میگیرم که بخشی از این مشکل از شرایط جامعه ماست ، جامعه ای در حال گذار که نه قوانین جامعه سنتی در آن به کاملی رعایت میشود ، نه مدرن زندگی کردن در آن ممکن شده است . آدمهایی که تحت تاثیر خانواده و فرهنگ همین جامعه بخش بزرگی از ناخودآگاهشان شکل گرفته و بخش خودآگاهشان با کتابهایی که خوانده اند . با ارتباطاتی که با دنیای مدرن داشته اند و ...... نتیجه تناقض است . تناقض بین آنچه که خودت فکر میکنی درست است و آنچه که واقعا شجاعت زندگی کردنش را داری . تناقض بین آنچه که تو میخواهی باشی و آنچه که جامعه و فرهنگ از تو انتظار دارند و آنچه که اصولا در این جامعه ممکن است .

جایی میخواندم افسردگی یعنی آنچه که میخواهی باشی نیستی !

به رفتن از ایران فکر میکنم به امید حل بخشی از این تناقض ها تناقض بین خودآگاه من و جامعه . ولی میدانم تناقض بین خودآگاه و ناحودآگاه خودم را با این کار نمیتوانم از بین ببرم . و تناقض بین نا خودآگاه من و جامعه ای مدرن هم به احتمال اضافه خواهد شد . و تنهایی و مشکلات واضح مهاجرت .............

گیجم ، نمیدانم چه کنم .

نفرینی چینی میگوید : باشد که در دوران گذار زاده شوی !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
تگ ها :