خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

با مادرم تلفنی حرف میزنم . همه حرفهایی که هفته پیش برایم گفته را دوباره میگوید . یادش نیست که همه را برایم تعریف کرده . بعضی ها را میگویم که برایم گفته و بقیه را به روی خودم نمی آورم ولی حس بدی دارم . مادرم پیر شده و قلبش بیمار است . غصه دارم ، دوست ندارم پیری مادرم و بیماری مادرم را باور کنم . ولی حقیقت به باور من بی اعتناست . دلم گرفته . و از همه بدتر این است که هیچ کاری از دستم بر نمی آید و این حس بیشتر آزارم میدهد .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٤
تگ ها :