خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

گفتگو با شوخی شروع شده , آرام پیش میرود , هر دو داریم لذت میبریم .شوخی میکنیم و سعی میکنیم همدیگر را سرگرم کنیم .  به تدریج حرفها جدی تر میشود . بدون اینکه خودم متوجه باشم بخشی از رازهایم را به اشتراک گذاشته ام . بارها قبل از پاسخ دادن با خودم تصمیم میگیرم که بگویم : دیگه بسه , دیگه نمیخوام این بحث رو ادامه بدم . ولی چیزی به جلو میراندم . میگویم , میپرسد و راهنمایی میکند میپرسم و پاسخ میدهد . باری سبک تر شده و رازی به اشتراک گذاشته شده . حالا به نظر آنقدر هم پیچیده و عظیم به نظر نمیرسد . حالا امیدم به حل شدنش بیشتر شده ......

 

این اتفاق زیاد نمی افتد . کم پیش میاید آدمی آنقدر اعتمادم را جلب کند که بتوانم رازهایم را به او در میان بگذارم . یا اگر قابل اعتماد باشد همزمان آنقدر توانمند هم باشد که بتواند بارم را سبکتر کند و را هنمایی ام کند . اما وقتی این اتفاق نادر , رخ میدهد . حس عمیقی از دوستی را حس میکنم که با هیچ حس دیگری-حتی عشق- قابل مقایسه نیست . بارها گفته ام که دوست زیاد دارم . دوست خوب هم زیاد دارم , ولی این حس که فکر میکنی میتوانی در مقابل این آدم پرده از رازت برداری ....حس عجیبی است . لذت عجیب و غیر قابل مقایسه ای دارد .

 

گاهی برایم پیش آمده که برای دوستی آن آدم قابل اعتماد شده ام که بتواند راز را بشنود و باری را سبک کند , آنوقت حس دلپذیر مفید بودن , دوست بودن و شنوا بودن را در تمام وجودم حس میکنم و حس میکنم که حتی میتوانم پرواز کنم .

 

بزرگترین سرمایه من دوستانم هستند . دوستتان دارم . ممنونم که هستید !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٧
تگ ها :