خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

همیشه موقعیتهایی که برای اولین بار برای آدم پیش میاید کمک میکند که آدم خودش را بیشتر بشناسد .

وقتی نزدیک به دوسال پیش فهمیدم یکی از صمیمی ترین و قدیمی ترین دوستانم باردار است . چیز جدیدی درباره خودم کشف کردم . اینکه دلم نمیخواهد با دوستی که باردار است درد دل کنم ! دلیل ساده اش  این است که میترسم ناراحتیهای من روی جنینش تاثیر منفی داشته باشد . شاید خیلی عجیب نباشد ولی برای من در آن موقعیت تازگی داشت . چون رابطه ام با این دوستم یک ویژگی جالب داشت . حتی اگر مدتها از هم بی خبر بودیم وقتی فقط 3 جمله با هم حرف میزدیم به سادگی هر دو میفهمیدیم که دیگری در چه حال و هوایی است و البته آنچه که باعث محکمتر شدن این دوستی شده بود این بود که اغلب حال و هوایمان مشابه بود . برای اولین بار بعد از 14 سال حس میکردم همان 3 جمله را هم نمیخواهم به دوستم بگویم . خوب و خوش نبودم و دلم نمیخواست دوستم را درگیر نا آرامی هایم کنم . گرچه او به سادگی میفهمید که خوب نیستم ولی هیچ توضیحی درباره جزییات مشکلاتم نمیدادم. باور کنید یا نه من در تمام دوران بارداری تنها دوست باقیمانده از دوران دبیرستانم ندیدمش در حالی که دلم برای گپ زدن با او پر میزد . در حالیکه فقط درد دل کردن با یک دوست قدیمی میتوانست حالم را بهتر کند .

حالا این دوست من مادر یک پسر زیبا و با نمک یک سال و چند ماهه است . و من تا حالا هیچ بچه ای را اینطور دوست نداشته ام ....ولی میدانم این وروجک چیزی در رابطه من و مادرش را تغییر داد که هیچ موجود دیگری این قدرت را نداشت , حتی پدرش ! حالا ما هر دو تغییر کرده ایم . او مادر شده و من تجربه ماههای طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته ام . دیگر با 3 جمله از حال هم با خبر نمیشویم . حس میکنم حرفها و گفتگوهایمان عمق سابق را ندارد ....

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٧
تگ ها :