خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

نمايشگاه کتاب

چند ساعتی ميشه که از نمايشگاه کتاب برگشته ام .
خيلی بهم خوش گذشت . خودم تنها رفتم و اين باعث شد با خيال را حت هر جا رو که دوست داشتم ديدم .
ولی .........بعد از خوردن ناهار برای استراحت چند دقيقه ای رفتم کنار استخر و روی يکی از صندلی های جايگاه مخصوص نشستم . داشتم وسايلم را داخل کوله پشتی جابجا ميکردم که يک مردک حدودا ۴۰ساله با ظاهر مذهبی (ته ريش و کت شلوار نامرتب و بوی عرق و هيکل گنده و دندان زرد و....) آمد و درست کنار من روی صندلی بعدی نشست . اول اصلا برام مهم نبود . بعد از چند دقيقه که من کار مرتب کردن وسايلم را تمام کرده بودم مردک برگشت رو به من وگفت : ببخشيد خانم که ميپرسم شما تنها هستيد ؟
-به شما ارتباطی داره ؟
من که گفتم ببخشيد که ميپرسم .
-خوب برای چی می پرسين .
گفتم اگه شما تمايل داشته باشين
-خجالت نميکشی ؟
شما راحتتر هم ميتونستين رد کنين
من در اوج عصبانيت بودم وچون اصلا انتظار چنين چيزی رونداشتم نميدونستم بايد چه کار کنم بنابراين فقط گفتم : يعنی تو اين مملکت نبايد آدم يک ريشو رو ببينه که يه ذره شعور داشته باشه ؟ ( البته با عذر خواهی از تمام عزيزانی که ريش دارن . من اصلا منظورم اهانت به شما نيست من چند تا از بهترين دوستانم ريش دارن و مذهبی هم هستن اون لحظه من انقدر عصبی بودم- خصوصا از اينکه يکی با ظاهر مذهبی يه همچين حرفی زده بود- اونقدر عصبی بودم که فقط ميخواستم يه جوری اعتراض کنم که خیلی به اون احمق بر بخوره ! )
و سعی کردم با کلاه آفتابگيرم بزنم تو صورتش که جا خالی داد و من رفتم او هم مثل مجسمه همانجا نشست .
شما بودين چه ميکردين ؟ من بعدش يک ليوان آب خنک خوردم و چند دقيقه قدم زدم بعد هم به بقيه بازديدم ادامه دادم که يک بيشعور نتونه روزم رو خراب کنه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٢
تگ ها :