خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

 

دیگر قهوه نمی نوشم . نه اینکه دلم بخواهد و جلوی خودم را بگیرم , نه , دیگه دلمم نمیخواد ! برای خودمم عجیبه یاد روزی میافتم که ساعت 10 صبح با یه دوست ( دوست ؟ چی بگم ؟ دوست سابق ؟ هرچی ! ) گپ میزدم گفتم دیشب بد خوابیدم و خوابم میاد , گفت یه لیوان قهوه بخور. گفتم از صبح سه تا خوردم ! گفت آهان حالا شبه , نه ؟

 نه هوای درخشان آفتابی بعد از چند روز ابر و برف نه بارش ملایم برف نه خوشحالی بیش از حد نه غم و افسردگی ملایم . نه خواب آلودگی , هیچ چیز دیگر به قهوه نوشیدن دعوتم نمکیند . هوای آفتابی دیروز را هم بدون قهوه بدون لباس گرم با صدای نامجو در گوشم حین لرزیدن و قدم زدن در حیاط برف گرفته شرکت جاودانه کردم ...ولی انگار یه چیزی کم بود . دلم سیگار میخواست .اونم کجا ؟ وسط شرکتی که همکار جدیدم که هیکل و قیافه اش با گوریل انگوری فقط تو رنگ متفاوته ( بنفش نیست ! ) هم یواشکی سیگار میکشه .

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٩
تگ ها :