خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

مرده صد ساله !

حرف زدن درباره بعضی اتفاقها , بعضی رابطه ها , بعضی آدمها برای من مثل باز کردن در یک تابوت است که یک جسد متعفن را درون خودش جای داده . باز کردنش فقط بوی گند در پی دارد و عذاب یادآوری خاطرات بد و افسردگی . چرا این کار میکنم ؟ چرا تن میدهم به استنشاق این هوای متعفن ؟ چون جرات این را ندارم که یک بار برای همیشه آن جسد متعفن را از تابوت دربیاورم . کامل بسوزانمش و خاکسترش را به هوا ، به دست باد بسپارم و رها از آن به زندگی ام ادامه بدهم .

آدمی ( یا شاید آدمهایی ) در زندگی من بودند که من زمانی به اشتباه آنان را دوستان خودم فرض کرده بودم و در جایگاه خاصی آسیب بدی به من زدند . آنقدر بد که حالا که خودم در همان جایگاه هستم نمیتوانم درست عمل کنم و از ترس بد عمل کردن و تکرار رفتار آنها رابطه ام با دوستانم را  به حداقل رسانده ام . از ترس اینکه به آنها آسیب بزنم , از ترس اینکه نارفیقی کنم ، رفته ام گم و گور شده ام ! چیزی مثل اینکه یک زمانی یک زن بابای بدجنس داشته باشی و حالا خودت زن بابای کسی باشی و به جای آنکه سعی کنی زن بابای خوبی باشی و از ترس زن بابای بدجنس بودن از بابای طرف طلاق بگیری !

 

پ. ن : آن آدمهایی که این آسیب را به من زدند اینجا را نمیخوانند . نگران نشوید منظورم هیچ کدام از شما نیست !

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٦
تگ ها :