خجسته

در این وبلاگ کامنت بی‌ربط و کامنت بی‌نام حذف خواهد شد

سفرنامه -1

قرار ساعت 5.5 بعدازظهر پایین تر از فلکه دوم صادقیه است . کمی دیرم شده ولی شانسم این است که با سرپرست برنامه همسایه ام و با هم داریم میرویم با 5 دقیقه تاخیر میرسیم . 3 نفر از بچه ها آشنا هستند . و 2 نفر را قبلا دیده ام و بقیه کاملا نا آشنا هستند . ظاهرا هنوز خیلی از بچه ها نیستند . منتظریم تا همه جمع بشوند . یک ساعت گذشته و هنوز منتظر چند نفری هستیم که نمیشناسمشان . در مجموع از حدود 30 نفر 10 نفر را میشناسم . بدجوری احساس غریبگی میکنم . از اکثر بچه ها بیش از 10 سال بزرگتر هستم و فاصله عجیب دهه پنجاهی ها با دهه شصتی ها به خوبی حس میشود . رفتارهایشان , روابطشان حتی حرف زدنشان برایم غریبه است . ما هم همینجوری بودیم ؟ میشود پرسش دائمی ما قدیمی تر ها در طول سفر . بالاخره حدود ساعت 7 حرکت میکنیم به سمن فکر میکنم که اگر میدانست به این دیری راه میافتیم شاید میامد. و به اینکه شاید خوب شده که نیامد با این همه جوون جاهل ! گرچه خودش روزی جز جوون جاهلا بود برای من ولی در این جمع به خوبی میتوانست جز بزرگتر ها , قدیمی تر ها و یا شاید پیرتر ها باشد . ساعت از 12 شب گذشته و میخواهیم که بخوابیم ولی نسل جوان تصمیم گرفته که مافیا بازی کند . حتی مافیایشان هم شباهتی به ما ندارد. کلی نقش دارند که ما نداریم ولی به اندازه ما موقع بازی سر و صدا میکنند . میخواهم که از بچه ها بخواهم آرامتر باشند یاد فرناز میافتم خاطره اش از من . میترسم اگر روزی به یاد بیاورم احساس بدی پیدا کنم , خود سانسوری میکنم. ولی باز هم سن و سال بودن به سرپرست به کمکم میاید بچه ها اعتراض میکنند که اکثریت میخواهند بیدار باشند ( خوشم میاید که اعتراض میکنند و دلیلشان هم منطقی است و آرزو میکنم که کاش همیشه همینطور باشند ) ولی سرپرست به ساعتش اشاره میکند و اتوبوس آرام میشود . قبل از خواب به بچه ها سفارش میکنم که به محض روشن شدن هوا بیدارم کنند . تعریف جاده لرستان تا خوزستان را خیلی شنیده ام مخصوصا در بهار . نمیخواهم چیزی را از دست بدهم . بین خواب و بیداری هستم که صدای آرش (سرپرست) را میشنوم "بیدار شین بچه ها هوا روشن شده " اولین جایی که می ایستیم یک امامزاده است . مردم به درخت کنار امامزاده دخیل بسته اند .  

  
نویسنده : ساناز ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
تگ ها :